حدیث سَلُونی​​​​​​​
واژه شناسی
حدیث:حدیث برگرفته از «حدث» یا «حدوث» به معنای وقوع و ظهور است. بر این اساس، کلمه حدیث مصادیق متعددی دارد که از آن جمله سخن و کلام است. به سخن و کلام هم از آن رو حدیث می­گویند که به تدریج به وجود می­آید. در قرآن هم به معنای «کلام و سخن» به کار رفته است.[1] حدیث در آیاتی چون: «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ»؛[2] «وَمَنْ یُکَذِّبُ بِهَذَا الْحَدِیثِ»؛[3] و «فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ»[4] به این معناست. این واژه در علم حدیث به نوع خاصی از کلام اطلاق می­شود یعنی کلامی است که از قول یا فعل یا تقریر معصوم(ع) حکایت می­کند.[5]
حدیث سلونی، حدیثی که امام علی علیه السلام بارها از مردم خواست که از وی هرچه می­خواهند بپرسند.
ضرورت و اهمیت موضوع
وهابیت از دیر زمان در ستیز به فضایل امام علی علیه السلام تلاش دارند تا احادیث و روایاتی که در این باره در متون روایی و تاریخی مسلمانان آمده است به چالش بکشند و آنها را به انحای مختلف تضعیف و یا در دلالت آنها خدشه وارد نمایند.
   یکی از احادیثی مشهور و معروف در فضیلت امام علی علیه السلام حدیث«سلونی» است. این حدیث مرجعیت بی بدیل امام علی علیه السلام را به گونه­ای ثابت می­کند که هیچ صحابی توان رسیدن به قله­ی رفیع و منزلت بلند آن را ندارد، از این­رو ابن تیمیه در پاسخ به استدلال علامه حلی تلاش دارد به این حدیث هم از نگاه سند و هم از نگاه دلالت خدشه وارد نماید و آن را از جایگاه اعتبار ساقط کند. بنابراین ضروری است که این حدیث شریف از زوایای مختلف بحث و بررسی شده و به شبهات وهابیت در باره آن پاسخ گفته شود.
آثار و فواید موضوع
   بررسی همه جانبه حدیث شریف«سلونی» آثار و فوائد زیر را در پی خواهد داشت:
1.اطمنان بخشی به صحت سند حدیث.
2. تبیین فضائل و اثبات مرجعیت علمی امام علی علیه السلام.
4.  پاسخ به شبهات وهابیت در باره حدیث «سلونی»
تبیین موضوع در اندیشه اسلامی
حدیث سلونی با اسناد و محتوای مختلف در متون اسلامی شیعه و اهل سنت آمده است و به دلیل گزیده نویسی در این نوشتار به تحلیل و بررسی تنها یکی از روایات در این باره می­پردازیم.
متن حدیث
حاکم در مستدرک علی الصحیحین می­نویسد:«أَخْبَرَنِی أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الشَّیْبَانِیُّ بِالْکُوفَةِ، ثنا أَحْمَدُ بْنُ حَازِمٍ الْغِفَارِیُّ، ثنا أَبُو نُعَیْمٍ، ثنا بَسَّامٌ الصَّیْرَفِیُّ، ثنا أَبُو الطُّفَیْلِ عَامِرُ بْنُ وَاثِلَةَ قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیًّا رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ، قَامَ فَقَالَ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِیَ، وَلَنْ تَسْأَلُوا بَعْدِی مِثْلِی... «هَذَا حَدِیثٌ صَحِیحٌ عَالٍ»[6]
بررسی سند
اولین راوی که مستقیم حاکم نیشابوری از وی این حدیث را نقل نموده است «أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الشَّیْبَانِیُّ» است، وی به تصریح علمای علم رجال «ثقه» است، شمس الدین ذهبی در سیر اعلام النبلاء در باره وی گفته است« الشَّیْخُ، الثِّقَةُ، المُسْنِدُ، الفَاضِلُ، مُحَدِّثُ الکُوْفَةِ، أَبُو جَعْفَرٍ، مُحَمَّدُ »[7]
دومین راوی حدیث«أَحْمَدُ بْنُ حَازِمٍ الْغِفَارِیُّ» است، وی «ابن أبی غرزة » صاحب مسند است، ابن حبان وی را جزء ثقات آورده و در باره­ا­ی وی گفته است،«وَکَانَ متقنا»،[8] شمس الدین ذهبی در تذکرة الحفاظ وی را جزء حفاظ حدیث آورده است.[9]
راوی سوم «ابو نعیم فضل بن دکین» است او یکی از اساتید محمد بن اسماعیل بخاری می­باشد،« و هو أحدُ شیوخ البخاری»[10] ابن حجر عسقلانی در «تقریب التهذیب» گفته است«ثقة ثبت... و هو من کبار شیوخ البخاری»[11]
جهارمین راوی این حدیث « بَسَّام الصَّیْرَفِیُّ » است، ابن حجر عسقلانی در «تقریب التهذیب» در باره او گفته است:« بسام ابن عبد الله الصیرفی الکوفی أبو الحسن صدوق»[12] یوسف بن عبدالرحمن مزّی گفته است که یحیی ابن معین او را توثیق نموده است«عنْ یَحْیَى: ثقة »[13] شمس الدین ذهبی در باره او گفته است:« فأما بسام بن عبد الله الصیرفى الکوفی فثقة.»[14]
راوی پنجم حدیث «أَبُو الطُّفَیْلِ عَامِرُ بْنُ وَاثِلَةَ» او أخرین صحابی پیامبر(ص) است که از دنیا [15]رحلت نمود.[16] و از راویان صحیح مسلم است.[17]
بنابر این تمام راویان این حدیث ثقه و معتبرند و هیچ کدام از آنها از سوی علمای علم رجال مورد نقد قرار نگرفته اند، از این­رو است که حاکم نیشابوری آن را «صحیح عال» خوانده است.[18]
دلالت حدیث
الف. گستره علم امام علی (ع)
اولین چیزی که از این حدیث در ذهن انسان تبادر می­کند، جایگاه بلند علمی امام علی(ع) است، زیرا هیچ عالم و دانشمندی این جرئت و توانائی را در خود نمی­بیند که بدون هیچ قیدی به دیگران ابلاغ نمایند که هر چه می­خواهید از من بپرسید تا پاسخ بگویم،  متنی که از کتاب «المستدرک علی الصحیحین» حاکم آورده شد و سند آن تصحیح گردید، یکی از روایات در این باره است، روایت دیگری نیز وجود دارد که امام علی علیه السلام مرتب اصرار داشته تا مردم از ایشان پرسشگری نمایند. این روایات نه تنها در منابع شیعه بلکه در متون روایی اهل سنت به طور گسترده نقل شده است. چنین نحوه­ی درخواست نشان از فضل و جامعیت علمی شخصیتی است که خود را در برابر سخت­ترین و پیچیده­ترین پرسش­های علمی قرار می­دهد.
و ابن کثیر در تفسیر خود به دو طریق مختلف حدیثى را از آن حضرت نقل کرده که فرمود:«لا تسألونی عن آیة فی کتاب الله تعالى ولا سنّة عن رسول الله صلى الله علیه وآله إلاّ أنبأتکم بذلک»[19]؛ از هیچ آیه­اى از قرآن و از سنّتى از پیامبر خدا صلى الله علیه وآله، از من نخواهید پرسید مگر این که پاسخ آن را مى­دهم.
و محبُّ الدین طبرى در «الریاض النظرة» نوشته است: آن حضرت مى­فرمود: «سلونی، والله لا تسألونی عن شیء یکون إلى یوم القیامة إلاّ أخبرتُکم، و سلونی عن کتاب الله ، فوالله ما من آیة إلاّ وأنا أعلم أبلیل نزلت أم بنهار فی سهل أم فی جبل»[20]؛ اى مردم از من بپرسید، به خدا سوگند از اخبار آینده تا روز قیامت از من نمى­پرسید مگر این که پاسخ گویم، و از کتاب خدا بپرسید، به خدا قسم آیه­اى در آن نیست مگر این که من مى­دانم که آیا از شب نازل شده یا روز، در دشت نازل شده یا کوه.
ابو نعیم اصفهانى در «حلیة الأولیاء» مى­نویسد على علیه السلام مى­گفت: «والله ما نزلت آیة إلاّ وقد علمتُ فیم اُنزلت، وأین اُنزلت، إنّ ربّی وهب لی قلباً عقولاً ولساناً سؤولاً»[21]؛  سوگند به خدا آیه­اى نازل نشده مگر این که من مى­دانم که در باره چه کسى و در کجا نازل شده است؛ زیرا پروردگارم به من قلب بسیار گیرا و زبان بسیار گویا عنایت کرده است .
ابن حجر در «صواعق المحرقة» به نقل از سعید بن مسیّب گفته: به جز على بن ابى طالب هیچ یک از اصحاب نگفته است: «سلونی»[22] از من بپرسید.
پیش از امام علی علیه السلام پیامبر بزرگوار اسلام صلى الله علیه وآله و سلم بارها و بارها مى­فرمود: «سلونى عمّا شئتم»؛[23] از هر چه مى­خواهید از من بپرسید و یا فرمود: «سلونی سلونی» و یا: «سلونی ولا تسألونی عن شیء إلاّ أنبأتُکم به»[24]؛ از من بپرسید ، شما از مسئله­اى نخواهید پرسید مگر این که پاسخش را مى گویم، ما در تاریخ به جز آن دو بزرگوار کسى را سراغ نداریم که خود را در معرض پیچیده ترین و سخت ترین مسائل و پرسشهاى فراوان قرار دهد، و در مجامع علمى با صداى بلند و شجاعانه بگوید:«سلونی»؛ از هر چه مى خواهید بپرسید. و در مقابل همه سؤالات جوابى به درستى بدهد.[25]
ب.  علم امام علی (ع) به قرآن
امام علی علیه السلام در حدیث «سلونی» به صراحت تمام احاطه­ای منحصر به فرد خویش را در تبیین قرآن بیان فرموده است، آن­جا که سوگند یاد می­کند که به خدا آیه­اى نازل نشده مگر این که من مى­دانم که در باره چه کسى و در کجا نازل شده است؛«والله ما نزلت آیة إلاّ وقد علمتُ فیم اُنزلت، وأین اُنزلت،»[26] البته همه ائمه معصومین از چنین ویژگی و منزلتی علمی برخوردارند، زیرا آنان حاملان کتاب الهی، اهل ذکر و محل نزول وحی‏اند، از این‏رو به تمام آیات قرآن آشنا و از همه بطون آن آگاه‏اند، چنان‏که امام باقر علیه‌السلام برای نفی صلاحیت قتادة بن دعامه در تفسیر قرآن، خاندان خود را یگانه مخاطب قرآن: ویحک یا قتادة! إنّما یعرف القرآن مَن خوطب به‏[27] و اهل بیت عصمت و طهارت‏ علیهم‌السلام را تنها مصداق «مَن عِندَهُ عِلمُ الکِتب»[28] و علی‏ علیه‌السلام را برترین مصداق آن دانسته است: «إیّانا عنی‏ وعلیٌّ أوّلنا وأفضلنا وخیرنا بعد النبیّ.»[29]
امام باقر(علیه‌السلام) نیز در تفسیر و تطبیق آیه «بَل هُوَ ءایتٌ بَیِّنتٌ فی صُدورِ الَّذینَ اوتوا العِلم»[30] با اشاره به سینه مبارک خود به ابوبصیر فرمود که جایگاه آیات اینجاست: «فأومأ بیده إلی‏ صدره»‏[31]
امیرمؤمنان‏ علیه‌السلام پس از تقسیم راویان احادیث نبوی به چهار گروه‏[32] و اینکه همه اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم توان فهمیدن همه سخنان آن حضرت را نداشتند؛ حتی برخی از آن‏ها دوست می‏داشتند بادیه‏نشینی از راه برسد تا پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم در پاسخ به سؤال او مطالب آسان‏تری بگوید تا آنان نیز چیزی بفهمند، به جایگاه خود اشاره کرد و ضمن آن فرمود: آیه‏ای بر پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم نازل نشد، جز آنکه آن آیه را برای من خواند و سپس بر من املا کرد و من آن را نوشتم و تأویل، تفسیر، ناسخ، منسوخ، محکم، متشابه، خاص و عام آیات را به من آموخت و از خدا خواست که آن را بفهمم و فراموش نکنم، از این‏رو نه آیه‏ای را فراموش کردم و نه آنچه را به من املا کرده بود، سپس امیرمؤمنان بار دیگر تأکید کردند که چیزی از حلال، حرام، امر، نهی، طاعت و معصیتی که در کتاب‏های انبیای پیشین آمده بود و... را خدا به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیاموخت، جز آنکه آن را به من آموخت و من آن را حفظ کردم و حرفی از آن را فراموش نکردم.«فما نزلت علی‏ رسول الله ‏صلی الله علیه و آله و سلم آیةٌ من القرآن إلاّ أقرأنیها وأملاها علیَّ فکتبتُها بخطّی وعلّمنی تأویلَها وتفسیرَها وناسخَها ومنسوخَها ومحکمَها ومتشابهَها وخاصَّها وعامَّها ودعا الله أن یعطینی فهمها وحفظها فما نسیتُ آیة من کتاب الله ولا علماً أملاه علیَّ وکتبتُه منذ دعا الله لی بما دعا... »[33]
پس از آنکه مردم با امیرمؤمنان‏ علیه‌السلام بیعت کردند و ایشان زمام خلافت را رسماً به دست گرفتند ـ در حالی که عمامه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بر سر، پیراهن آن حضرت را بر تن، نعلینش را به پا داشتند و شمشیر او را به خود بسته بودند ـ به مسجد آمدند و بر جای آن حضرت بر منبر نشستند[34] و خطاب به حاضران فرمودند: پیش از آنکه مرا از دست دهید، هرچه می‏خواهید بپرسید... علم اوّلین و آخرین پیش من است. به خدا سوگند! اگر محکمه قضا برای من آماده گردد، برای اهل تورات با توراتشان و برای اهل انجیل با اِنجیلشان و برای اهل قرآن با قرآنشان فتوا می‏دهم، به گونه‏ای که اگر تورات، انجیل و قرآن به سخن درآیند، هماهنگی فتوای مرا با محتوای خود تصدیق می‏کنند... . در ادامه خطبه فرمود: هرچه خواستید از من بپرسید. آن‏گاه دو باره با سوگند فرمود: از هر آیه‏ای بپرسید که در شب نازل شد یا در روز، در مکه نازل شد یا مدینه، در سفر نازل شد یا در حضر، ناسخ است یا منسوخ، محکم است یا متشابه؛ یا از تأویل و تنزیل آن بپرسید، شما را پاسخ خواهم گفت.[35]
این روایت، افزون بر آنکه از آگاهی گسترده امیرمؤمنان‏ علیه‌السلام از جزئیات و ظرایف آیات قرآن گزارش می‏دهد، بر وسعت اطلاع آن حضرت از کتاب‏های آسمانی پیشین‏ نیز دلالت دارد، که در ادامه این نوشتار در قسمت پاسخ به شبهه دوم در باره آن بحث خواهیم نمود.
لازم به یاد آوری است که آنچه در این‏گونه روایات مقصود است آگاهی آن ائمه مصومین ‏ علیهم‌السلام بر ظرایف معانی و بطون آیات است؛ و گرنه امثال فضه خادمه نیز با تسلطی ویژه بر الفاظ قرآن و فهمیدن معانی اولیه آن توانستند بیش از بیست سال زندگی عادی‏شان را با استفاده از آیات آن بگذرانند و به غیر آن‏ها تکلّم نکنند« هذه أُمّنا فضّة، جاریة الزهرا علیهاالسلام ما تکلّمت منذ عشرین سنة إلاّ بالقرآن.[36]
بنابر این امام علی علیه السلام از همه مردم به حقائق و رموز قرآن اعلم­تر است. و هیچ کس به وی نمی­رسد، دیگران هم به این واقعیت اعتراف داشته­اند. خلیفه دوم در موارد مختلف این جمله را تکرار می­نمود:«لولا على لهلک عمر»[37]
ج. علم امام علی (ع) به سنت پیامبر(ص)
سومین مسأله­ای اساسی را که می­شود از این حدیث استاده نمود جایگاه امام علی علیه السلام در حفظ و تبیین سنت پیامبر گرامی اسلام است. امام علیه السلام می­فرماید:«لا تسألونی عن آیة فی کتاب الله تعالى ولا سنّة عن رسول الله صلى الله علیه وآله إلاّ أنبأتکم بذلک»[38]؛ از هیچ آیه­اى از قرآن و از سنّتى از پیامبر خدا صلى الله علیه وآله، از من نخواهید پرسید مگر این که پاسخ آن را مى دهم.
متأسفانه برخی از پیروان مذاهب اسلامی در پی سنت پیامبر اعظم (ص) به بیراهه رفته­اند به جای اینکه به ریسمان الاهی چنگ زده و حقیقت و گوهر دین را از اهل­بیت علیهم السلام که تنها وارثان حقیقی نبوت­اند، اخذ نمایند به کسانی روی آورده­اند که هیچ اجازه و دستوری از طرف شرع در متابعت از آنها در امور دین وجود ندارد، بنابر این عقل و شرع حکم می­کند که سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را باید از مطمئین­ترین راه بدست آورد. 
امام علی علیه السلام در خطبه 201 نهج البلاغه روایت کنندگان سخنان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را به چهار گروه تقسیم ­کرده­است، و علت­های اختلاف در نقل احادیث آن حضرت را بیان فرمود، ایشان می­فرماید:
افرادی که حدیث نقل می­کنند چهار دسته­اند، که پنجمی ندارد.
نخست منافقی که تظاهر به ایمان می­کند و نقاب اسلام بر چهره دارد؛ نه از گناه می­ترسد و نه از آن دوری می­جوید و از روی عمد دروغ به پیامبر (ص) نسبت می­دهد. اگر مردم می­دانستند که او منافق دروغگو است، از او نمی­پذیرفتند و گفتار دروغین او را تصدیق نمی­کردند؛ اما با ناآگاهی می­گویند که از اصحاب پیامبر است، رسول خدا (ص) را دیده و از او حدیث شنیده، و از او گرفته است، پس حدیث دروغین او را قبول می­کنند.
دوم، کسی که از پیامبر (ص) چیزی را به اشتباه شنیده و سخن آن حضرت را درست حفظ نکرده است و با توهم چیزی را گرفته، اما از روی عمد دروغ نمی­گوید. آنچه در اختیار دارد روایت کرده و به آن عمل می­کند و می­گوید، من از پیامبر (ص) آن را شنیده­ام، اگر مسلمانان بدانند که او اشتباه کرده، و غیر واقعی پنداشته، از او نمی­پذیرفتند. خودش هم اگر آگاهی می­یافت که اشتباه کرده، آن را رها می­کرد.
سومی شخصی است که شنیده پیامبر (ص) به چیزی امر فرمود، سپس از آن نهی کرد و او نمی داند، یا شنید که چیزی را نهی کرد، سپس به آن امر فرمود و او آگاهی ندارد. پس نسخ شده را حفظ کرد ولی ناسخ را نمی­داند، اگر بداند که حدیث او منسوخ است ترکش می­کند و اگر مسلمانان نیز می­دانستند روایت او نسخ شده؛ آن را ترک می­کردند.
دسته چهارم، آنکسی است که نه به خدا دروغ می­بندد و نه به پیامبرش دروغ نسبت می­دهد. دروغ را از ترس خدا و حرمت نگهداشتن از رسول خدا (ص) دشمن دارد. در آن چه از پیامبر (ص) شنیده اشتباه نکرده، بلکه آن را با تمام جوانبش حفظ کرده است و آن چنان که شنیده بدون کم و کاست نقل می­کند. پس او ناسخ را حفظ و به آن عمل کرد، و منسوخ را حفظ و از آن دوری جست؛ خاص و عام، محکم و متشابه را شناخته، هر کدام را در جای خویش قرار داده است.
گاهی سخنی از رسول خدا (ص) دارای دو معنا بود، سخنی عام، و سخنی خاص، کسی آن را می شنید که مقصود خدا و پیامبرش را از کلام نمی­فهمید، پس به معنای دلخواه خود تفسیر می­کرد، و بدون آنکه معنای واقعی آن را بداند، که برای چه هدفی صادر شد، و چرا چنین گفته شد، حفظ و نقل می­کرد.
امام علی علیه السلام می­افزاید که همه یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنان نبودند که از او چیزی بپرسند و معنای واقعی آن را درخواست کنند تا آنجا که عده­ای دوست داشتند، عربی بیابانی یا سوال کننده­ای از آن حضرت چیزی بپرسد و آنها پاسخ آن را بشنوند، اما من هر چه از خاطرم می­گذشت می­پرسیدم و حفظ می­کردم.[39]
 
 
 
 
د. برتری امام علیّ (ع)
پیام دیگر حدیث سلونی برتری امام علی علیه السلام را بر دیگر اصحاب رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم می­باشد و این مطلبی است که برخی از شخصیت همان عصر به آن تصریح نموده­اند، ابن جریر طبری در کتاب «جامع بیان العلم و فضله» با سند متصل از «سَعِیدِ بْنِ الْمُسَیِّبِ» نقل نموده است که وی گفته است هیچ کس از مردم غیر از علی ابن ابی طالب که نگفته است که از من بپرسید. «مَا کَانَ أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ یَقُولُ: سَلُونِی غَیْرَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ»[40]
همچنین«أبو سعید بن الأعرابی» در کتاب«معجم الاعرابی» با سندی که ذکر می­کند از قول «ابن شرمذة» می­نویسد که گفت: هیچ کس به جز علی ابن ابی طالب روی منبر نگفته است که از بین دو لوح از من بپرسید.«مَا کَانَ أَحَدٌ عَلَى الْمِنْبَرِ یَقُولُ: سَلُونِی عَمَّا بَیْنَ اللَّوْحَیْنِ إِلَّا عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ.»[41]
أبو بکر بن أبی شیبة استاد امام بخاری در کتاب«المصنف» با سند خویش از «عَنْ یَحْیَى بْنِ سَعِیدٍ» نقل می­کند که گفت: هیچ یک از اصحاب نبی (ص)نیست که گفته باشد «از من بپرسید» جز علی ابن ابی طالب (ع) «لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِیِّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، یَقُولُ: «سَلُونِی» إِلَّا عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ»[42]
با توجه به این تصریحات به جرئت می­توان گفت که این ویژ­گی بعد از رسول خدا(ص) منحصر به امام علی(ع) است که جایگاه بلند و عظیم ایشان را در میان بقیه­ای اصحاب و یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تبیین می­کند.
البته برخی بوده­اند چنین ادعای داشته­اند ولی این ادعا باعث سر افکندی و شرمندگی برای آنها شده است، ابن خلکان در «وفیات الاعیان» از قول «ابراهیم حربی» نقل می­کند که «مقاتل ابن سلیمان» روی منبر رفت و گفت پائین­تر از عرش هر چه می­خواهید از من بپرسید، شخصی به او گفت آن وقت که حضرت آدم صلی الله علیه و سلم عمل حج به جا آورد در موقع تقصیر و حلق بالای سر او را چه کسی تراشید؟ مقاتل بن سلیمان متحیّر ماند که در جواب چه بگوید؟! و لذا به ناچار گفت خداوند این سوألات را به دل شما انداخته تا من رسوا شوم، و این به سبب عجب و غرور است که به سبب زیاد شدن علم پیدا کردم و از حدّ خود تجاوز نمودم. « فقال له: لیس هذا من علمکم، ولکن الله تعالى أراد أن یبتلینی لما أعجبتنی نفسی»[43]
با توجّه به آنچه بیان شد به این نتیجه می­رسیم که تنها علی علیه السلام و ائمه پس از ایشان می توانند عهده دار علم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشند، و با گفتار نورانی و سعادت آفرین خود انسان­ها را به بهترین شکل ممکن به مسیر خوشبختی ابدی رهنمون سازند.
طرح شبهات
ابن تیمیه در باره «حدیث سلونی» در پاسخ علامه حلی که به علم بی­کران امام علی علیه السلام استدلال نموده است، پس از ذکر حدیث، شبهات چندی مطرح نموده است که به ترتیب پاسخ خواهیم گفت.
شبهه اول
این حدیث را علیّ] علیه اسلام[ در میان مردم کوفه برای آموزش دین بیان نمود و غالب این مردم جاهل و پیامبر را درک نکرده بودند. آنانی که در مدینه پای منبر ابوبکر می­نشستند همه از بزرگان صحابه بودند که علم و دین را از پیامبر (ص) آموخته بودند و رعیت ابوبکر عالم­تر و دیندارتر بوده­اند...« أَمَّا قَوْلُ عَلِیٍّ «سَلُونِی» فَإِنَّمَا کَانَ یُخَاطِبُ بِهَذَا أَهْلَ الْکُوفَةِ لِیُعَلِّمَهُمُ الْعِلْمَ وَالدِّینَ؛ فَإِنَّ غَالِبَهُمْ کَانُوا جُهَّالًا لَمْ یُدْرِکُوا النَّبِیَّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ -. وَأَمَّا أَبُو بَکْرٍ فَکَانَ الَّذِینَ حَوْلَ مِنْبَرِهِ هُمْ أَکَابِرُ أَصْحَابِ النَّبِیِّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ -، الَّذِینَ تَعَلَّمُوا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ - الْعِلْمَ وَالدِّینَ، فَکَانَتْ رَعِیَّةُ أَبِی بَکْرٍ أَعْلَمَ الْأُمَّةِ وَأَدْیَنَهَا، وَأَمَّا الَّذِینَ کَانَ عَلِیٌّ یُخَاطِبُهُمْ فَهُمْ مِنْ جُمْلَةِ عَوَامِّ النَّاسِ التَّابِعِینَ.»[44]
پاسخ شبهه دوم
ابن تیمیه در این شبهه چندین ادعا نمود است، 1. امام علی (ع) خطبه «سلونی» را در کوفه بیان داشته است. 2. غالب مردم کوفه جهال بوده و پیامبر را درک نکرده بودند. 3. مخاطبین ابوبکر همه از اکابر صحابه و دانش­آموخته شخص رسول الله خدا بوده­اند.
ادعای اول:
نقد ابن تیمیه بر علامه حلی بر این فرض گفته شده که گویا امام علی علیه السلام یک بار، آنهم در مسجد کوفه «خطبه سلونی» را بیان نموده است، در حالیکه چنین نیست، روایت ابوالبختری یکی از روایت­هاست که آن را از کوفه گزارش نموده است و این خطبه در جاهای مختلف و با محتوای گوناگون بیان شده است. که به برخی از آنها اشاره می­شود:
1. یکی از گزارش گران این روایت «نزال ابن سبره» است  او می­گوید: «خطبنا علی بن أبی طالب، علیه السلام، على المنبر، ثم قال: أیها الناس، سلونی قبل أن تفقدونی، قالها ثلاث مرات، فقام إلیه الأصبغ بن نباتة فقال: من الدجال، یا أمیر المؤمنین؟ قال: یا أصبغ، الدجال الصافی ابن الصیاد، الشقی من صدقه، والسعید من کذبه.»[45]
2. راوی دیگر «أبی الطُّفَیْل» است او می­گوید:َ قَالَ عَلیّ سلونی عَن کتاب الله فَإِنَّهُ لَیْسَ من آیَة إِلَّا وَقد عرفت بلَیْل نزلت أم بنهار أم فِی سهل أم جبل»[46]
3. زمخشری در تفسیری کشاف روایت را به گونه­ای دیگر نقل نموده است، وی می­گوید: علىّ روی منبر گفت:« سلونی قبل أن لا تسألونى، ولن تسألوا بعدی مثلی، فقام ابن الکوّاء فقال: ما الذاریات ذروا؟ قال: الریاح. قال: فالحاملات وقرا؟»[47]
4. روایت دیگر مربوط به «أبی المعتمر» و «جاریة بن قدامة» است آن دو می­گویند: «علی بن أبی طالب یخطب و هو یقول: سلونی قبل أن تفقدونی! فإنی لا أسأل عن شیء دون العرش إلا أخبرت عنه.»[48]
5. ابن عساکر از «عمیر بن عبد الملک» نقل نموده که گفت:«خطبنا علیّ على منبر الکوفة فقال: أیها الناس، سلونی قبل أن تفقدونی، فبین الجنبین منی علم جمّ»[49]
از دقت در این روایات بدست می­آید که امام علی علیه السلام نه یک مرتبه و دو مرتبه بلکه بارها در طول حیات خویش به مردم فرمودند که از وی پرسشگری نمایند و مردم نیز متناسب با ظرفیّت علمی خویش از حضرت سوال می­نمودند، لذا می­بینیم سوال­های مردم مختلف است هر کدام چیزی از امام می­پرسند، تفاوت و اختلاف در پرسشها تبیین­کننده این واقعیت است که خطبه سلونی منحصر به کوفه نبوده است.
ادعای دوم:
ادعای ابن تیمیه مبنی بر اینکه غالب مردم کوفه را جهال تشکیل می­داده­اند، خلاف واقع و برخاسته از نگاه تعصب آمیز ایشان نسبت به این منطقه است که خاستگاه شیعه و مرکز خلافت امام علی علیه السلام بوده­ است، و اکثر این مردم زیرک، تیز بین و با استعداد بوده­اند، به این جهت است که این شهر مرکز علوم و ثقافت اسلامی در برابر مدینه مطرح شد. و شخصیت­های بزرگ علمی از این منطقه ظهور و بروز نموده­اند، بر خلاف گفته ابن تیمیه آنان که در مدینه بودند به جز تعداد خاص از جایگاه علمی خیلی بالای برخوردار نبودند. همانگونه که پیش از این نیز اشاره شد حتی برخی از آن‏ها دوست می‏داشتند بادیه‏نشینی از راه برسد تا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در پاسخ به سؤال او مطالب آسان‏تری بگوید تا آنان نیز چیزی بفهمند.[50]
مسلم در صحیح خود در باب تیمم از چهار طریق از عبدالرحمن بن ابزی نقل کرده است:شخصی پیش خلیفه دوم آمد وگفت: من جنب شده بودم وآبی نیافتم،عمر گفت :نماز نخوان .عمار گفت ای عمر یادت نیست که من وتو در جنگی بودیم، جنب شدیم و آب برای وضو نداشتیم، تو نماز نخواندی اما من خود را در خاک غلطانده و نماز خواندم و بعد پیامبر(ص) کار مرا تأیید فرمود و نحوه صحیح تیمم را نیز به ما آموخت؟ عمر گفت: ای عمار از خدا بترس و عمار گفت اگر دوست نداری دیگر این حدیث را نقل نمی­کنم.»[51]
حافظ عبدالرزاق در مصنف آورده است عبد بن حمید و ابن منذر به اسناد خودشان از دؤلی نقل کرده اند: زنی که بچه شش ماهه به دنیا آورده بود پیش خلیفه دوم آوردند، خلیفه دستور داد او را سنگسار کنند.خواهرش پیش علی بن ابیطالب[علیه السلام ] رفت و گفت: عمر بن خطاب می­خواهد خواهرم را بی گناه سنگسار کند، تو را به خدا قسم می­دهم اگر می­شود برای او عذری آور، علی (ع) فرمود: برای او عذری هست. پس آن زن تکبیری گفت که عمر و حاضران نزد او شنیدند. سپس نزد عمر رفت وگفت علی علیه السلام معتقد است که برای خواهرم عذری هست. عمر کسی را نزد حضرت فرستاد تا بداند که عذر چیست؟علی علیه السلام فرمود:خداوند میفرماید«والوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین»[52] مادران فرزندان خودرا دو سال تمام شیر می­دهند.
ونیز می­فرماید:«وحمله وفصاله ثلاثون شهرا»[53] و دوران حمل و از شیر باز گرفتنش سی ماه است.
ومی­فرماید. «وفصاله فی عامین»[54] و دوران شیر خوارگی او در دو سال پایان می­یابد.
حال از کنار هم قرار دادن این آیات بدست می­آید که مدت بارداری درآیه «وحمله وفصاله ثلاثون شهرا» شش ماه فرض شده است.زیرا دوران شیر خوارگی 24ماه است وبا کم کردن این رقم از رقم 30 ماه ، به رقم 6 ماه که اقل حاملگی است دست می­یابیم.
در این هنگام عمر آن زن را رها کرد. راوی می­گوید که پس از آن به ما خبر رسید که از آن زن فرزند  6ماهه دیگری هم متولد شده است.[55]
از ابن عباس نقل شده است: زن دیوانه­ای را که زنا کرده بود پیش عمر بن خطاب آوردند، پس با برخی در این­ باره مشورت کرد و سپس دستور داد که او را سنگسار کنند! علی (ع) از آنجا گذشت وفرمود: «ما شان هذه؟»قضیه این زن چیست؟.گفتند: زن دیوانه­ایست از فلان قبیله که زنا کرده است. وعمر بن خطاب دستور سنگسار او را داده. علی (ع) فرمود:«ارجعوا بها» او را برگردانید، بعد پیش عمر رفت و فرمود: «یا عمر أما علمت!؟ ءما تذکر ان رسول الله صل الله علیه وآله وسلم قال:رفع القلم ان ثلاثه: عن الصبیعه حتی یبلغ،وعن النائم حتی یستقیظ وعن المعتوه حتی یبرأ؟! وعن هذه معتوه بنی فلان لعل الذی أتاها أتاها وهی فی بلاءها» ای عمر آیا نمیدانی؟! وآیا یادت نیست که رسول خدا(ص) فرمود: قلم تکلیف از سه دسته برداشته شده است، از کودک تا وقتی بالغ شود، از شخص خواب تا وقتی بیدار شود، و از دیوانه تا زمانیکه عاقل شود. و این زن، دیوانه از فلان قبیله است و شاید آن کسی که با او زنا کرده در حال دیوانگی او با او زنا کرده باشد. پس حضرت او را رها کرد و عمر بن خطاب شروع به تکبیر گفتن کرد.[56]
از مسروق نقل شده: از عمر بن خطاب در مورد خویشانی که به عنوان کلاله ارث می برند پرسیدم. عمر بن خطاب ریش خود را گرفت وگفت:کلاله کلاله! اندکی بعد گفت: «والله لأن اعلمها أحب إلی من أن یکون لی ما علی الأرض من شیء»[57] اگر من آن را می­فهمیدم از همه دارایی زمین برایم بهتر بود.
از قبیصه بن ذویب نقل شده است: «مادربزرگی نزد ابوبکر آمد و از او در باره ارثش سئوال کرد.ابوبکر گفت:«ما لک فی الکتاب الله شئء، و ما علمت لک فی سنة رسول الله صل الله علیه وآله وسلم شیئاً فأرجعی حتی أسأل الناس»[58] در کتاب خدا برای تو چیزی معین نشده، و در سنت رسول الله صل الله علیه وآله وسلم نیز چیزی برای تو نمی­دانم، برگرد تا از مردم بپرسم. پس مغیرة بن شعبه گفت: من نزد رسول خدا رسول الله صل الله علیه وآله وسلم بودم که یک ششم به جده داد. ابوبکر گفت: آیا با تو کسی دیگر هم بود؟ پس محمدبن مسلمه انصاری بلند شد وآنچه مغیرة گفته بود را تکرار کرد. پس ابوبکر همان یک ششم را برای او معین کرد.
با توجه به این مطالب نمی­توان گفت که مردم مدینه نسبت به مردم کوفه از نگاه علمی در درجه بالاتری قرار داشته باشند.
شبهه دوم:
ابن تیمیه مدعی است که حدیث سلونی از علیّ کذب و دروغ است، نسبت دادن آن به علی جایز نیست، «و الحدیث عن علی کذب ظاهر.»[59]
پاسخ شبهه دوم
ابن تیمیه هر حدیث و مطلبی که با سلیقه، باورها و پیش فرض­های وی مطابقت نداشته باشد کذب و ضعیف می­داند و  به ویژه اگر حدیث در فضائل امام علی (ع) و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشد که دیگر چشم بسته آن را رد می­کند، این یکی از مبانی حدیثی ابن تیمیه است،  ولو اینکه آن حدیث در واقع از اعتبار لازم و کافی در میان حدیث شناسان برخوردار باشد.
سخن ابن تیمیه در باره حدیث شریف سلونی نیز بر همان روش متداول وی در مواجهه با حدیث فضائل است، وی هیچ مدرکی و سندی مبنی بر کذب بودن حدیث سلونی ارائه نداده است و صرف ادعا است. همان­گونه که پیش از این بیان شد حدیث سلونی با چندین متن و سند در معتبرترین آثار اهل سنت وارد شده است و امام علی نه یک بار بلکه چندین بار به مناسبت­های مختلف از مردم خواست که از وی هرچه می­خواهند بپرسند و یکی از کسانی که این حدیث را با سند صحیح روایت نموده حاکم نیشابوری در «المستدرک علی الصحیحین» است.[60] که ما در تبیین موضوع همین مقاله همه راویان این حدیث را مورد بررسی قرار دادیم و ثابت شده که همه آنها مورد تأید علمای رجال اهل سنت هستند و حدیث از اعتبار لازم و کافی برخوردار می­باشد. از این رو حاکم در پایان حدیث گفته است: «هَذَا حَدِیثٌ صَحِیحٌ عَالٍ»[61]
شبهه سوم
مسلمانان همه اتفاق دارند که حکم به غیر قرآن جایز نیست، علی این را خوب می­­داند که حکم به تورات و انجیل جایز نیست.[62]
پاسخ شبهه سوم
بلی، حکم به غیر قرآن برای مسلمانان جایز نیست چون با آمدن احکام نورانی و کامل اسلام همه شرایع پیشین نسخ شده و از درجه اعتبار ساقط اند. لذا هیچ کسی در هر مقام و جایگاهی که قرار داشته باشند برای مسلمانان مطابق شرایع انبیاءگذشته حکم نمایند و حتماً باید مطابق احکام قرآن و سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حکم کند، این مسأله­ای است که همه مسلمانان به آن معتقدند.
بنابر این امام علی علیه السلام نمی­فرماید که ایشان در جامعه اسلامی و در میان مسلمانان مطابق احکام تورات و انجیل حکم می­کند، یا اینکه در میان مسیحیان و یهودیان بساط قضاوت پهن نموده و به رتق و فتق امور آنها می­پردازد، بلکه سخن امام علیه السلام مربوط به علم و آگاهی گسترده ایشان به همه چیز است، امام می­فرماید علم و آگاهی من به حدی است که نه تنها به احکام اسلامی تسلط کامل دارم بلکه به احکام و شریعت انبیاء گذشته نیز آگاهم. مثل اینکه الآن یکی از علمای اسلامی بر اثر مطالعه زیاد ادعا کند که به همه آموزه­های ادیان غیر اسلامی تسلط دارد و بیش از علمای آن ادیان به احکام و شرایع آنها آگاهند، این بدان معنا نیست که احکام و یا شریع آنها را معتبر بداند و عملاً نیز اقدام صدور احکام نمایند.
نتیجه­گیر
از مجموع مباحث که تا کنون در باره حدیث شریف «سلونی» بیان شد، نتایج زیر بدست می­آید:
حدیث سلونی با اسناد مختلف و محتوای گوناگون در متون حدیثی و روایی اهل سنت نقل شده­اند و به جهت اختصار یکی از اسناد مورد بحث و بررسی قرار گرفت و ثابت شد این حدیث از نگاه علمای رجال اهل سنت معتبر و از به قول حاکم نیشابوری «صحیح عالی» خوانده شده است.   
حدیث شریف سلونی جایگاه علمی بی بدیل امام علی علیه السلام را نسبت به بقیه اصحاب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم ثابت می­کند چه اینکه برخی آگاهان همان عصر تصریح نموده­اند که جز علی علیه السلام کسی چنین ادعای نداشته­اند که بگویند در باره همه چیز از من بپرسند تا پاسخ بگوئیم، این ویژگی بعد از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مخصوص ایشان است.
ثابت شده که بر خلاف ادعای ابن تیمیه، از نگاه علمی مردم مدینه نسبت به مردم کوفه آن وقت برتری و مزیت نداشته­اند و همان کسانی که پای منبر ابوبکر می­نشته­اند با معلومات بیش­تر و تجربه­ی افزونتر پای منبر امام علی علیه السلام در کوفه می­نشتند و به سخنان امام علیه السلام گوش می­سپردند، اینکه ابن تیمیه گفته است مردم مدینه معلومات دینی شان بیشتر از مردم کوفه بوده­اند خلاف واقع است. نه ابوبکر از نگاه علمی به درجه امام علی علیه السلام می­رسد و نه مردم که پای منبر ابوبکر می­نشستند معلومات و اندوخته­هایشان به اندازه مردم کوفه بوده­اند.
سخن امام علی علیه السلام که گفته است «در میان اهل تورات با تورات و در میان اهل انجیل با انجیل حکم می­کنم» به این معنا نیست که امام علی علیه السلام واقعاً در میان یهودیان و مسیحیان مطابق تورات و انجیل حکم کنند، بلکه سخن امام حکایت از گستره و دامنه علم بیکران اشیان در همه چیز حکایت می­کند و امام نمی­تواند جاهل به احکام دیگر ادیان و مذاهب باشد.
ادب فنای مقربان، عبد الله جوادی آملی، اسراء، قم، هفتم، 1389.
أضواء البیان فی إیضاح القرآن بالقرآن، محمد الأمین بن محمد المختار بن عبد القادر الجکنی الشنقیطی (المتوفى : 1393هـ)، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع بیروت – لبنان، 1415 هـ - 1995 مـ
بحار الأنوار، محمد باقر بن محمد تقى‏ جلسى، (1110 ق)، دار إحیاء التراث العربی، بیروت‏، (1403 ق)، دوم.
تذکرة الحفاظ، شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی (المتوفى: 748هـ)، دار الکتب العلمیة بیروت-لبنان، اول، 1419هـ- 1998م.
تفسیر القرآن العظیم، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر القرشی البصری ثم الدمشقی (المتوفى: 774هـ)، محقق: سامی بن محمد سلامة، دار طیبة للنشر والتوزیع، دوم 1420هـ - 1999 م.
تقریب التهذیب، أبو الفضل أحمد بن علی بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلانی (المتوفى: 852هـ)، محقق: محمد عوامة، دار الرشید – سوریا، اول، 1406 – 1986.
تقریب التهذیب، أبو الفضل أحمد بن علی بن محمد بن أحمد بن حجر العسقلانی (المتوفى: 852هـ)، محقق: محمد عوامة، دار الرشید – سوریا، اول، 1406 – 1986.
تمهید الأوائل فی تلخیص الدلائل، محمد بن الطیب بن محمد بن جعفر بن القاسم، القاضی أبو بکر الباقلانی المالکی (المتوفى: 403هـ)، محقق: عماد الدین أحمد حیدر، مؤسسة الکتب الثقافیة – لبنان، اول، 1407هـ - 1987م.
تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، یوسف بن عبد الرحمن بن یوسف، أبو الحجاج، جمال الدین ابن الزکی أبی محمد القضاعی الکلبی المزی (المتوفى: 742هـ)، محقق: د. بشار عواد معروف، مؤسسة الرسالة – بیروت، اول 1400 – 1980.
الثقات، محمد بن حبان بن أحمد بن حبان بن معاذ بن مَعْبدَ، التمیمی، أبو حاتم، الدارمی، البُستی (المتوفى: 354هـ)، دائرة المعارف العثمانیة بحیدر آباد الدکن الهند، اول، 1393 ه‍ = 1973.
جامع البیان فی تأویل القرآن، محمد بن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب الآملی، أبو جعفر الطبری (المتوفى: 310هـ)، محقق: أحمد محمد شاکر، مؤسسة الرسالة، اول، 1420 هـ - 2000 م.
جامع بیان العلم وفضله، أبو عمر یوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر بن عاصم النمری القرطبی (المتوفى: 463هـ)، تحقیق: أبی الأشبال الزهیری، دار ابن الجوزی، المملکة العربیة السعودیة، اول، 1414 هـ - 1994 م.
حلیة الأولیاء وطبقات الأصفیاء، أبو نعیم أحمد بن عبد الله بن أحمد بن إسحاق بن موسى بن مهران الأصبهانی (المتوفى: 430هـ)، دار الکتب العلمیة- بیروت (طبعة 1409هـ
الدر المنثور، عبد الرحمن بن أبی بکر، جلال الدین السیوطی (المتوفى: 911هـ)، دار الفکر – بیروت، بی تا.
الدر المنثور، عبد الرحمن بن أبی بکر، جلال الدین السیوطی (المتوفى: 911هـ)، دار الفکر – بیروت، بی تا.
دوم، 1410 هـ - 1989 م.
الرعایة لحال البدایة فی علم الدرایة، زین الدین بن علی بن أحمد الجبعی العاملی شهید ثانی، تحقیق مرکز الإبحاث و الدراسات الاسلامیة، قم، بوستان کتاب، ١٤٢٣ق
الریاض النضرة فی مناقب العشرة، أبو العباس، أحمد بن عبد الله بن محمد، محب الدین الطبری (المتوفى: 694هـ)، دار الکتب العلمیة، دوم، بی تا.
سنن أبی داود، أبو داود سلیمان بن الأشعث بن إسحاق بن بشیر بن شداد بن عمرو الأزدی السَِّجِسْتانی (المتوفى: 275هـ)، محقق: محمد محیی الدین عبد الحمید، المکتبة العصریة، صیدا – بیروت.
سیر أعلام النبلاء، شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی (المتوفى : 748هـ)، محقق : مجموعة من المحققین بإشراف الشیخ شعیب الأرناؤوط، مؤسسة الرسالة، سوم، 1405 هـ / 1985 م.
صحیح البخاری، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، محقق: محمد زهیر بن ناصر الناصر، دار طوق النجاة (مصورة عن السلطانیة بإضافة ترقیم ترقیم محمد فؤاد عبد الباقی)، اول، 1422هـ
صحیح مسلم، مسلم بن الحجاج أبو الحسن القشیری النیسابوری (المتوفى: 261هـ)، محقق: محمد فؤاد عبد الباقی، دار إحیاء التراث العربی – بیروت.
صحیح مسلم، مسلم بن الحجاج أبو الحسن القشیری النیسابوری (المتوفى: 261هـ)، محقق: محمد فؤاد عبد الباقی، دار إحیاء التراث العربی – بیروت، بی ­تا.
عقد الدرر فی أخبار المنتظر وهو المهدی علیه السلام، یوسف بن یحیى بن علی بن عبد العزیز المقدسی السلمی الشافعی (المتوفى: بعد 658هـ)، مکتبة المنار، الزرقاء - الأردن
العواصم والقواصم فی الذب عن سنة أبی القاسم، ابن الوزیر، محمد بن إبراهیم بن علی بن المرتضى بن المفضل الحسنی القاسمی، أبو عبد الله، عز الدین، من آل الوزیر (المتوفى: 840هـ)، شعیب الأرنؤوط، مؤسسة الرسالة للطباعة والنشر والتوزیع، بیروت، سوم، 1415 هـ - 1994 م.
فضائل الصحابة، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد الشیبانی (المتوفى: 241هـ)، محقق: د. وصی الله محمد عباس، مؤسسة الرسالة – بیروت، اول، 1403 – 1983
الکافی،  محمد بن یعقوب بن اسحاق‏ کلینى، (329 ق‏)، غفارى على اکبر و آخوندى، محمد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، چهارم‏، 1407 ق‏
الکتاب المصنف فی الأحادیث والآثار، أبو بکر بن أبی شیبة، عبد الله بن محمد بن إبراهیم بن عثمان بن خواستی العبسی (المتوفى: 235هـ)، محقق: کمال یوسف الحوت، مکتبة الرشد – الریاض، اول، 1409.
الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، أبو القاسم محمود بن عمرو بن أحمد، الزمخشری جار الله (المتوفى: 538هـ)، دار الکتاب العربی – بیروت، سوم- 1407 هـ
الکشف والبیان عن تفسیر القرآن، أحمد بن محمد بن إبراهیم الثعلبی، أبو إسحاق (المتوفى: 427هـ)، تحقیق: الإمام أبی محمد بن عاشور، دار إحیاء التراث العربی، بیروت – لبنان، اول 1422، هـ - 2002 م.
کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال، علاء الدین علی بن حسام الدین ابن قاضی خان القادری الشاذلی الهندی البرهانفوری ثم المدنی فالمکی الشهیر بالمتقی الهندی (المتوفى: 975هـ)، محقق: بکری حیانی - صفوة السقا، مؤسسة الرسالة، پنجم، 1401هـ/1981م
محقق: حبیب الرحمن الأعظمی، المجلس العلمی- الهند، الثانیة، 1403.
المستدرک على الصحیحین، أبو عبد الله الحاکم محمد بن عبد الله بن محمد بن حمدویه بن نُعیم بن الحکم الضبی الطهمانی النیسابوری المعروف بابن البیع (المتوفى: 405هـ)، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا، دار الکتب العلمیة – بیروت، اول، 1411 – 1990.
المصنف، أبو بکر عبد الرزاق بن همام بن نافع الحمیری الیمانی الصنعانی (المتوفى: 211هـ)
معجم ابن الأعرابی، أبو سعید بن الأعرابی أحمد بن محمد بن زیاد بن بشر بن درهم البصری الصوفی (المتوفى: 340هـ)، دار ابن الجوزی، المملکة العربیة السعودیة، اول، 1418 هـ - 1997 م.
مناقب آل أبی طالب علیهم السلام، ابن شهر آشوب مازندرانى، محمد بن على‏، (588 ق‏)، علامه‏، قم‏، 1379 ق‏.
منهاج السنة النبویة فی نقض کلام الشیعة القدریة، تقی الدین أبو العباس أحمد بن عبد الحلیم بن عبد السلام بن عبد الله بن أبی القاسم بن محمد ابن تیمیة الحرانی الحنبلی الدمشقی (المتوفى: 728هـ)، محقق: محمد رشاد سالم، جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامیة، اول، 1406 هـ - 1986 م
میزان الاعتدال فی نقد الرجال، شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان بن قَایْماز الذهبی (المتوفى: 748هـ)، تحقیق: علی محمد البجاوی، دار المعرفة للطباعة والنشر، بیروت – لبنان، اول، 1382 هـ - 1963 م.
وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان، أبو العباس شمس الدین أحمد بن محمد بن إبراهیم بن أبی بکر ابن خلکان البرمکی الإربلی (المتوفى: 681هـ)، محقق: إحسان عباس، دار صادر – بیروت
فهرست منابع

1. ابن منظور، محمدبن مکرم، لسان العرب، ج ٢، ص ١٣٣؛ طریحى، فخر الدین، مجمع البحرین، ج ٢، ص ٢٤٦؛ فراهیدى، خلیل بن احمد، کتاب العین، ج ٣، ص ١٧٧.
. زمر، آیه 23.[2]
. قلم، آیه44.[3]
. طور، آیه 34.[4]
. الرعایة لحال البدایة فی علم الدرایة، ص54. [5]
[6] . المستدرک على الصحیحین، ج2، ص 383؛ جامع البیان فی تأویل القرآن، ج16، ص 7.
[7] . سیر أعلام النبلاء، ج16، ص 36.
[8] . الثقات، ج 8، ص 44.
[9] . تذکرة الحفاظ، ج2، ص 129.
[10] . العواصم والقواصم فی الذب عن سنة أبی القاسم، ج2، ص 396.
[11] . تقریب التهذیب، ج1، ص 446.
[12] . تقریب التهذیب، ج1، ص 121.
[13] . تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج4، ص 59.
[14] . میزان الاعتدال فی نقد الرجال، ج1، ص 308.
[15] . المستدرک على الصحیحین، ج2، ص 383.
[16] . أضواء البیان فی إیضاح القرآن بالقرآن، ج1، ص 296.
[17] .صحیح مسلم، ج 3، ص 1567.
[18] . المستدرک على الصحیحین، ج2، ص 383.
[19] . تفسیر القرآن العظیم، ج7، ص 413.
[20] . الریاض النضرة فی مناقب العشرة، ج3، 367.
[21] . حلیة الأولیاء وطبقات الأصفیاء، ج1، ص 67.
[22] . الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة، ج2، ص 371.
[23] . الدر المنثور، ج2، ص 722.
[24] . صحیح بخاری، ج9، ص 95.
[25] . فضائل الصحابة، ج2، ص 646.
[26] . حلیة الأولیاء وطبقات الأصفیاء، ج1، ص 67.
[27] . الکافی، ج‏8، ص‏312، ح ‏485.
[28] . رعد، آیه 43.
[29] . الکافی، ج‏1، ص‏229.
[30] . عنکبوت، آیه 49.
[31] . الکافی، ج‏1، ص‏213.
[32] . این چهار گروه عبارت‏اند از أ)منافق بی‏بندوباری که از دروغ بستن به پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم باکی ندارد. ب)مؤمنی که انگیزه دروغگویی ندارد؛ ولی چون گرفتار اوهام است، به سخنانش نمی‏توان اعتماد کرد. ج)کسی که نواهی و اوامری را از پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم شنید؛ اما چون ناسخ آن را نشنید، نمی‏توان به سخنش اعتماد کرد. د)کسی که دروغگویی را دشمن می‏دارد، همه آنچه را از پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم شنیده حفظ کرده است، ناسخ و منسوخ را می‏شناسد و... .
 
[33] . الکافی، ج‏1، ص‏62 ـ 64.
[34] . کسانی که پیش از امیرمؤمنان علیه‌السلام بر منبر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بالا رفتند به خود جرأت ندادند که جای آن حضرت بنشینند، از این‏رو یک پله پایین‏تر نشستند و مردم نیز این کار را که شاید از تردید آنان در صلاحیت خود در آنجا نشستن برمی‏خاست، تکریم پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم می‏شمردند و تحسین می‏کردند؛ اما زمانی که علی‏ علیه‌السلام به عنوان خلیفه رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم از پله‏های منبر بالا رفت، بی‏هیچ نگرانی و تردیدی همان جایی نشست که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم می‏نشست، چون خلیفه به معنای جانشین است و جانشین باید جای مستخلفٌ عنه بنشیند؛ عده­ی اعتراض کردند که چرا به جای پیامبر نشسته­ای؟ علی‏ علیه‌السلام فرمود: از پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم شنیدم هر کس بر جای من تکیه زند و عمل مرا نداشته باشد، خدا وی را به رو در آتش می‏افکند. به خدا سوگند که عمل، گفتار و حکم من همانند عمل، گفتار و حکم او خواهد بود! از این‏رو اینجا نشستم؛ آن‏گاه خطبه‏اش را آغاز کرد و بار دیگر در ضمن آن تأکید کرد که جای برادرم و پسر عمویم نشستم، چون او اَسرار را به من آموخت. این چوب‏ها چه قدر ارزش دارد که نتوانم پا روی آن بگذارم، در حالی که من در ماجرای فتح مکه روی دوش پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم و مهر نبوت پا گذاشتم. من از محمدصلی الله علیه و آله و سلم و محمدصلی الله علیه و آله و سلم از من است. (بحار الانوار، ج‏38، ص‏77 ـ 78).)
[35] . ر.ک: بحار الانوار، ج‏10، ص‏117 ـ 118، الکشف والبیان عن تفسیر القرآن، ج5، ص 162؛ 
[36] . مناقب آل أبی طالب علیهم السلام، ج3، ص 344؛ ادب فنای مقربان، ج 6، ص 365.
[37] . تمهید الأوائل فی تلخیص اللائل، ص 547.
[38] . تفسیر القرآن العظیم، ج7، ص 413.
[39] . نهج البلاغه، خطبه 201.
[40] . جامع بیان العلم وفضله، ج1، 463.
[41] . معجم ابن الأعرابی، ج3، ص 345.
[42] . الکتاب المصنف فی الأحادیث والآثار، ج5، ص 312.
[43] . وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان، ج5، ص 255.
[44] . منهاج السنة النبویة فی نقض کلام الشیعة القدریة، ج5، ص 508.
[45] . عقد الدرر فی أخبار المنتظر وهو المهدی علیه السلام، ص 354.
[46] . الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة، ج2، ص 375.
[47] . الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، ج4، ص 394.
[48] . کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال، ج 13، ص 165.
[49] . مختصر تاریخ دمشق لابن عساکر، ج 18، ص  23.
[50] . الکافی، ج‏1، ص‏62 ـ 64.
[51] . صحیح مسلم، ج1، ص 280.
[52] . بقره، آیه 233.
[53] . احقاف، آیه 15.
[54] . لقمان، آیه 14.
[55] . المصنف، ج7، ص 349.
[56] . سنن أبی داود، ج4، ص 140.
[57] . الدر المنثور، ج2، ص 757.
[58] . موطأ الإمام مالک، ج2، ص 516.
[59] . همان.
[60] . المستدرک على الصحیحین، ج2، ص 383؛ جامع البیان فی تأویل القرآن، ج16، ص 7.
[61] . المستدرک على الصحیحین، ج2، ص 383؛ جامع البیان فی تأویل القرآن، ج16، ص 7.


راویان و اصحاب ائمه: از خاندان عمر اشرف
در میان فرزندان ائمه:، فرزندزادگان عمر اشرف، بیشترین اصحاب ائمه: را با وجود درک محضر هشت تن از ائمه:، به خود اختصاص داده‌اند. برخی از این فرزندزادگان، تنها از راویان و محدثان به ‌شمار می‌آمدند و در غیبت صغری می‌زیستند، که در اینجا طبق حروف الفبا، به اسامی و روایاتشان اشاره می‌کنیم.
الف) ابوعلی احمد بن علی بن احمد بن علی بن حسن بن علی بن عمر اشرف
از او با عنوان «ابن اخی ناصر الکبیر» یاد می‌شود.[1] سهمی در تاریخش می‌نویسد که او در جرجان، از پدرش از جدش، نسخه‌ای را روایت می‌‌کرد.[2]
ب) جعفر بن عمر بن حسین بن علی بن عمر اشرف
وی، امیر مدینه، و ظاهراً از اصحاب امام رضا7 بود. حسین بن موسی7 نقل می‌کند:
ما در یکی از روزها، همراه حضرت رضا7 به طرف یکی از مزرعه‌هایش رفتیم. در آن روز، هوا صاف بود و ابری در فضا مشاهده نمی‌شد، امام7 فرمود: «شما با خود لباس بارانی دارید؟». پاسخ دادیم: «ما لباس بارانی نداریم. امروز هوا صاف و فضا خالی از ابر است و احتیاجی نبود که لباس بارانی با خود بیاوریم». امام7 فرمود: «ولی من برداشته‌ام و به زودی باران خواهد آمد». ما چند لحظه که راه پیمودیم، ناگهان ابری آمد و باران در گرفت. [در این هنگام] جعفر بن عمر علوی، از کنار ما گذشت، که لباسی ژولیده و به هم ریخته داشت. ما به او خندیدیم و امام رضا7، نگاهی به ما کرد و فرمود: «می‌بینم که در آینده نزدیک، دارای مال زیاد و خدم و حشم خواهد شد». از این موضوع چند ماه گذشت، تا اینکه او والی مدینه شد و حالش نیکو گردید و چون بر ما عبور کرد، تعدادی در دور او بودند و او را مشایعت می‌کردند.[3]
همین روایت را ابن شهرآشوب از شیخ صدوق2 از حسین بن موسی بن جعفر7 نقل کرده است.[4]
ج) حسن بن علی بن حسن بن علی بن عمر اشرف (اطروش)
وی سیدی گران‌قدر و والامقام بود. چنان‌که شرح حالش گذشت، او جد مادری سید رضی و مرتضی است. شیخ طوسی او را از اصحاب امام هادی7 برشمرده است.[5] علی بن حسین قاضی علوی عباسی و احمد بن حسن حسینی، از او روایت نقل کرده‌اند. او نیز از پدرش و احمد بن رشی، نقل حدیث می‌کرد.
نجاشی می‌نویسد: «کان یعتقد الامامه و صنف فیها کتباً»؛ «او معتقد به مذهب امامیه بود و در این باره، چندین کتاب تألیف کرد». برخی از آن کتاب‌ها، عبارت‌اند از: الامامه الصغیر، الطلاق، الامامة الکبیر، فدک و الخمس، الشهداء فضل اهل الفضل منه مع فصاحة ابی طالب، معاذیر بنی هاشم فیما نقم علیهم، انساب الأئمه و موالیدهم الی صاحب الامر7.[6]
سید مرتضی در وصف جدش، حسن بن علی، در اول کتاب شرح المسائل الناصریات، چنین می‌نویسد:
و اما ابو محمد الناصر الکبیر و هو الحسن بن علی، فضله فی علمه و زهده و فقهه، اظهر من الشمس الباهره، و هو الذی نشرالاسلام فی الدیلم، حتی اهتدوا به من الضلاله و عدلوا بدعائه بعد الجهاله و سیرته الجمیله اکثر من أن تحصی و اظهر من أن تخفی .[7]
فضیلت ابومحمد ناصر کبیر (حسن بن علی) در دانش و فقه و پرهیزکاری او، از خورشید تابان روشن‌تر است. او کسی بود که دین اسلام را در دیلم انتشار داد، تا اینکه افراد بسیاری از گمراهی و جهل، رهایی یافتند. منش زیبای او، در شمارش نیاید و کتمان‌ناپذیر است.
با این حال در مذهب او، بین مورخان اختلاف است. علامه حلی او را امامیه می‌داند[8] و تفرشی، او را زیدی‌مسلک قلمداد کرده است.[9] با این حال، مجلسی روایتی در بحار الانوار نقل می‌کند که حکایت از زیدی بودن او دارد؛ هرچند ممکن است این روایت، ساخته جارودیه و بتریه باشد.[10] شیخ صدوق=، یک روایت از او نقل می‌کند که علی بن حسین قاضی علوی عباسی، از او نقل کرده و حسن بن علی نیز از احمد بن رشید از عمویش، ابی معمر سعید خشیم، از برادرش معمر، نقل می کند.[11]
یک‌ـ نگاهی به زندگانی اطروش
محمد بن هارون، پس از پیروزی بر محمد بن زید، با حمایت حاکمان محلی، برای مدتی بر طبرستان فرمانروایی کرد. ناصر کبیر، پس از کشته شدن محمد بن زید، که از یاران همیشگی او بود، قیام کرد و چون از حمایت حاکمان محلی طبرستان برخوردار نبود، به ری پناه برد.
پس از مدتی، محمد بن هارون برای مخالفت با سامانیان، با ناصرکبیر بیعت کرد؛ ولی امیر سامانی، سپاهی را روانه طبرستان کرد و بر آنجا تسلط یافت. سامانیان در آغاز با مردم آنجا رفتار خوبی داشتند، ولی پس از مدتی، تغییر روش دادند و با برخورد خشن و گرفتن مالیات سنگین از مردم، سبب نارضایتی آنان شده، زمینه قیام مردم را فراهم کردند.
 در مدت سیزده سال حکومت سامانیان بر طبرستان، ناصر کبیر در دیلمان و گیلان، به فعالیت فرهنگی پرداخت و پایگاه‌هایی برای خود در برخی نواحی ایجاد کرد. وی، شاگردانی را تربیت کرد و به مناطق مختلف فرستاد و در دوره حکومت خود، توانست بسیاری از مردم را که بر دین زرتشتی بودند، مسلمان کند.[12] وی برای استمرار حرکت خود و توجه دادن مردم به اسلام، در شهرها مساجدی بنا کرد.[13]
مردم طبرستان که از کارگزاران سامانی، ستم بسیار دیده بودند، ناصر کبیر را به قیام تشویق کردند و او با کمک نیروهای آماده، کارگزاران سامانی را از آنجا اخراج کرد و بر طبرستان، تسلط یافت. وی فرزندش ابوالحسن احمد را به رویان[14]، حسن بن قاسم را به چالوس[15] و عبدالله بن حسن حقیقی را به ساری فرستاد.
استقبال مردم آمل از ناصر کبیر، وصف‌ناپذیر است. وی، همراه آنان به منزل حسن بن زید، بنیان‌گذار دولت علویان، وارد شد. برخورد نیکوی او با مردم، که همراه با عدل و انصاف بود، حاکی از فضل و تقوای او بود[16] و همین برخورد او، موجب شد حاکمان نواحی طبرستان و دیلم، با او بیعت کنند. گرچه بعضی از حاکمان محلی با او درگیر بودند، ولی حمله دوباره سپاه سامانی به طبرستان و شکست آنان، سبب شد تا بار دیگر، حاکمان محلی دست از مخالفت با او بردارند.
 وی پس از استقرار حکومت، به امور مذهبی و معنوی مردم پرداخت و امور اجرایی طبرستان را به حسن بن قاسم سپرد. ناصر کبیر، او را به گیلان و دیلمان فرستاد[17]، تا حاکمان محلی آنجا را به اطاعت فرا خواند؛ امّا حاکمان محلی با وعده، حسن را فریفتن و با تحریک آنان، وی دست به شورش زد، ناصر کبیر را دستگیر کرد و به قلعه لاریجان فرستاد.[18] مردم آمل، رفتار زشت او را با ناصر کبیر نپسندیدند و گفتند: «شما با امام خویش، این روا دارید! مسلمان نباشید و بدتر از شما در جهان، قومی نتوانند بود».[19]
 لیلی بن نعمان، که از سرداران دیلم و نایب ناصر کبیر در گیلان و سپس ساری بود، به محض اطلاع یافتن از زندانی شدن ناصر، بی‌درنگ به آمل آمد و حسن بن قاسم را دستگیر و اطرافیان او را پراکنده کرد. سپس، ناصر کبیر را آزاد کرد و حکومت را به او سپرد. ناصر کبیر، حسن بن قاسم را بخشید و به گیلان تبعید کرد و پس از مدتی، شفاعت فرزندش ابوالحسین احمد را در حق او پذیرفت و آزادش کرد.
ابوالحسین، دخترش را به عقد حسن درآورد و ناصر کبیر، حکومت گرگان را به او سپرد.[20] وی، ابوالقاسم جعفر، فرزند دیگرش را به یاری حسن بن قاسم فرستاد؛ ولی ابوالقاسم، میانه خوبی با او نداشت. بنابراین به او کمک نکرد و ترکان گرگان، او را به شهر راه ندادند. وی نیز به ناچار به قلعه‌های آنجا پناه برد و بعد از مدتی، به آمل برگشت و سپس به گیلان رفت. بعدها ناصر کبیر، حکومت را رها کرد و آن را به دامادش، حسن بن قاسم سپرد. خود نیز به امور دینی مردم پرداخت. از تمام نقاط جهان، برای استفاده از دانشش نزد او می‌آمدند.[21] وی در سال 304ه‍ .ق درگذشت.
دوـ اقوال مورخان درباره اطروش
در بسیاری از کتب تاریخی، فصلی برای حسن بن علی الاطروش گشوده شده و هر مورخی، در خور حال خود و شأن این سید گران‌قدر، مطالبی نوشته‌ است، که به برخی از آنها اشاره می‌کنیم:
· ابواسماعیل طباطبا، از دانشیان انساب در قرن پنجم هجری، می‌نویسد: «او در دیلم خروج کرد و امیر آنجا شد».[22]
· عاصمی می‌نویسد: «در جیل و دیلم، در سال 284 ه‍‍ .ق قیام کرد. کارش بالا گرفت تا اینکه در سال 304 ه‍‍ .ق در خلافت مقتدر عباسی، درگذشت».[23]
· طبری، مورخ شهیر، درباره او می‌نویسد: «و لم یرالناس مثل عدل الاطروش و حسن سیرته و اقامته الحق»[24]؛ «مردم همانند عدالت اطروش و نیکویی روش او و برپایی حق، ندیده بودند».
· مسعودی می‌نویسد: «و قد کان ذافهم و علم و معرفة بالآراء و النحل، و بنی فی الدیلم مسجداً»[25]؛ «او صاحب فهم، دانش و معرفت به آراء و مذاهب بود و در دیلم مسجد بنا کرد».
· شیخ طوسی=، او را از اصحاب امام هادی7 ذکر می‌‌کند.
· نجاشی او را امامی می‌داند و می‌نویسد: «در تشیع اثنی عشری، کتاب‌هایی دارد».[26]
· ابن اثیر، تمام جنگ‌ها و وقایع دوران او را به ثبت رساند و از او به شایستگی یاد کرد.[27]
· ثعالبی، او را مدتی ساکن استرآباد می‌داند و اضافه می‌کند که او، از افاضل علویان و از اعیان اهل ادب بود. ثعالبی می‌افزاید، او نامه‌ای به ابوالحسن علی بن عبدالعزیز قاضی نوشت، که در اوج فصاحت و بلاغت و در نظم و نثر بود.[28]
· ابن ابی‌الحدید نیز درباره وی می‌نویسد: «شیخ الطالبیین و عالمهم و زاهدهم، و ادیبهم و شاعرهم...»[29]؛ «بزرگ طالبیان و دانشمند و زاهد ایشان، ادیب و شاعر آنها بود».
· ابن طقطقی، مورخ و نسابه، درباره او چنین می‌گوید: «هو الناصر الکبیر صاحب الدیلم، الفقیه الشاعر المصنف امام الزیدیه، احد ائمة الزیدیة الکبار»[30]؛ «او ناصر کبیر و صاحب دیلم بود. فقیهی شاعر، نویسنده و امام زیدیه و یکی از بزرگ‌ترین امامان زیدی به‌شمار می‌رفت».
· صفدی، نمونه‌ای از اشعار او را ذکر کرده و وفات او را در سال 304 ه‍‍ .ق در آمل می‌داند.[31]
· افندی در ریاض العلماء می‌نویسد:
والناصر الکبیر، هذا من عظماء الامامیة و ان کان الزیدیة ایضاً یعتقدونه و یدرجونه فی جملة ائمتهم و یظن انه زیدی و لیس کذلک.
ناصر کبیر از بزرگان علمای امامیه بود. اگرچه زیدیه نیز به او اعتقاد داشتند، او را از امامان خود می‌‌دانستند و گمان می‌‌کردند که او زیدی است؛ اما صحیح نیست.
او نه تنها در زهد، عبادت، شجاعت، سخاوت و مردانگی معروف بود، بلکه در علم و دانش نیز، یکی از بارزترین چهره های درخشان اسلام و تشیع به حساب می‌آمد.
 اطروش در شناخت احکام الهی، فقیهی عمیق و دانشمندی بس سترگ بود. علم سرشار و دانش بی‌کران او، زبانزد دوست و دشمن بود و تسلّط او بر اخبار و احادیث جدش، نشان می‌دهد که وی، تمام امور را با احادیث نبوی، حل و فصل می‌کرد.
او در تشخیص معانی قرآن، تسلط کافی داشت. ازاین‌رو قرآن کریم را در دو جلد تفسیر، و آن را به هزار بیت از هزار قصیده، احتجاج کرد. این مطلب را زرکلی[32] و آقابزرگ تهرانی[33]، در کتاب‌هایشان ذکر کرده‌اند.[34]
بی‌دلیل نیست که پس از شنیدن قیام او، «هزاران هزار بر بیعت او متفق شد و مردم زیادی از اهالی دیلمان و گیلان، گرد او آمدند».[35]
· مرعشی می‌نویسد: «از اهالی گیلان و دیلمان، خلق بسیاری با او بیعت، و مذهب او اختیار کردند و از طرق زرتشتی، به یمن انفاس متبرکه او، به دین محمدی نقل کردند».[36]
· ذهبی نیز در بیان حوادث سال 301 ه‍ .ق می‌نویسد: «و فیها خرج الحسن بن علی الاطروش و دعا الدیلم الی الله و کانوا مجوساً فاسلموا»[37]؛ «در این سال، حسن بن علی اطروش، قیام کرد و دیلمیان را که قبلاً بر آیین زردتشتی بودند، به سوی اسلام جذب نمود».
· اولیاءالله آملی، در سجایای وی می‌نویسد: «او سیدی بزرگ و فاضل، در همه علوم متفنن، صاحب رأی و تصانیف، و سال‌ها، مصاحب الداعی حسن بن زید و الداعی محمد بن زید بود».[38]
· یحیی بن حسین هارونی، (م. 424 ه‍‍ .ق و از امامان زیدی) درباره وی می‌نویسد:
و کان جامعاً لعلم القرآن و الکلام و الفقه و الحدیث و الأدب و الأخبار و اللغه، جید الشعر، ملیح النوادر، مفید المجلس، ناشئاً علی الزهد و الورع، مثابراً علی العبادة.[39]
وی مردی جامع در علوم قرآنی، کلام، فقه، حدیث، ادبیات، اخبار و لغت بود. اشعار زیبایی سرود و گفتاری باارزش و نادر، و مجلس خوبی داشت، که همه ناشی از زهد و تقوای او بود، وخدمت بندگان خدا بود.[40]
· زرکلی در کتاب خود از او چنین یاد می‌کند: «کان شاعراً ملفقاً طریفاً علاّمة و اماماً فی الفقه و الدّین»[41]؛ «او شاعری چیره‌دست، و بسیار دانا، و راهبری در فقه و دین بود».
· مشکور درباره او می‌نویسد: «وی مردی نیکوکار، دادگر، فصیح و سخنور بود. تقسیم اراضی بین روستاییان، از اقدامات مهم وی در زمان امارتش بود».[42]
· گفتار این بخش را با بیان زیبای علامه امینی در خصوص این رهبر آزاده و سید حسینی، به پایان می‌بریم:
نسب عالی خویش را با تحصیل علم فراوان، تکمیل کرد و گوهر تابناک علویش را با فضایل و افتخارات، همراه نمود. پشتیبانی از دین و افتخار نشر دانش و فرهنگ، از ناحیه وی تا جایی بود که خویشاوند و بیگانه، زبان به تجلیل و تکریمش گشودند و دوست و دشمن، سر در برابر کمالاتش فرود آوردند.
شمشیرزن بود و قلم‌زن. دانش در سر پرورید و پرچم نبرد در دست به اهتزاز داشت. جایش در صدر مجلس تاریخی فقیهان ما و خودش در شمار حاکمان انگشت‌نمای شیعه بود. علاوه بر اینها، ادیبی توانا و شاعری سخنور بود. ابن أبی الحدید در بیان نسب سید رضی و در مورد جد مادری او، اطروش چنین گفته است: «وی بزرگ دودمان ابی طالب در زمان خویش بود و عالم، زاهد، ادیب و شاعرشان محسوب می‌شد. بر بلاد دیلم و کوهستان (طبرستان) حکومت راند و «ناصر الحق» لقب گرفت. او جنگ‌های سهمگینی با سامانیان نمود».[43]
سه‌ـ حسن، جد مادری سید رضی و مرتضی
علمای انساب به هنگام معرفی خاندان عمر اشرف، فصلی را به عنوان دامادی پدر سید رضی و مرتضی، بر این خانواده یاد می‌کنند که در اینجا، عیناً نقل می‌کنیم. ابوالحسن عمری نسابه می‌نویسد:
و من ولد الناصر، فاطمه بنت حسن بن علی بن حسن الاطروش بن علی بن حسن بن علی بن عمر الاشرف، خرجت الی ابن احمد الموسوی نیب النقباء، فأولدها المرتضی و الرضی، رضی الله عنهم اجمع.[44]
 از فرزندان ناصر، فاطمه دختر حسن پسر علی است که پسر احمد موسوی ، نقیب نقباء بغداد بود و از ایشان سید مرتضی و رضی به وجود آمد کخداوند از ایشان راضی باشد.
فخر رزای ذیل نام ابومحمد حسن ناصرک می‌نویسد: «کان نقیباً ببغداد، و هو جد اُم المرتضی علم الهدی».[45] او سر پرست سادات بغداد و جد مادری سید مرتضی علم الهدی بود.
همین مطلب را ابوطالب مروزی، چنین بیان می‌دارد: «والحسن ابی محمد ناصرک جد المرتضی والرضی  من قبل الأم، و لهم اذیال طویله»[46]؛ «ابو محمدحسن ناصرک، جدّ سید مرتضی و رضی از طرف مادر است، برای ایشان نسل طولانی است».
ابن طقطقی درباره جد سید مرتضی می‌نویسد:
سید حسن ناصر صغیر، نقیب بغداد بود. او در سال 368ه‍ .ق درگذشت. او دو فرزند به نام‌های احمد کیا و سیده فاطمه داشت. فاطمه، مادر سید رضی و مرتضی است؛ زیرا شریف طاهر، ابواحمد حسین بن موسی الابرش بن محمد بن موسی ابی سبحة بن ابراهیم المرتضی بن امام موسی کاظم7، با او ازدواج کرد و از او، دو فرزند شریف به نام‌های سید رضی و مرتضی به وجود آمد.
سید رضی به هنگام مرگ مادرش چنین سرود:
ابکیک لو نفع الغلیل بکائی

و اودّ لو ذهب المقال بدائی


وألوذ بالصبر الجمیل تعزیاً

لو کان فی الصبر الجمیل عزائی


لو کان مثلک کل امّ برّة

غنی البنون بها عن الآباء


در سوگ تو می‌گریم، اگر این اشک‌ها برای سوز دلم مفید باشد، و آرزو دارم که سخن گفتن، دردهایم را بزداید.
در عزایت به صبر جمیل پناه می‌برم، اگر در آن صبر و شکیب زیبا، عزایم نهفته باشد.
اگر تمام مادران مهربان مانند تو باشند، دیگر فرزندان با چنین مادرانی، از پدر بی‌نیاز خواهند بود.
این قصیده چنان مشهور است که گویند تاکنون، کسی چنین مرثیه‌ای در عزای مادری نگفته است.[47]
سید فاطمه حسینی در ذی الحجه سال 385ه‍ .ق درگذشت.[48] ابن عنبه برای ابومحمد حسن ناصر صغیر، نقیب بغداد، دو فرزند به نام‌های سید احمد (از او سید ابوالقاسم ناصر، ملقب بر یقما بن حسین بن احمد بن حسن ناصر صغیر به وجود آمد) و سیده فاطمه (مادر سید رضی و مرتضی) قائل است.[49]
مادر فاطمه، ملیکه، دختر حسن الداعی صغیر بن قاسم بن حسن بن عبدالرحمن الشجری بن قاسم بن حسن بن زید بن امام حسن7 بود.[50]
شیخ ذبیح اللَّه محلاتی در ریاحین الشریعة، نسب فاطمه را چنین گفته است:
فاطمه، بنت حسن بن احمد بن حسن بن علی بن حسن[51] بن عمر بن‏ علی‏ بن‏ الحسین‏7 است ... [او] از بانوان مجلله فاضله عصر خود بود. شیخ مفید بسیار از او تجلیل می‌کرد و هرگاه بر او وارد می‌شد، به تمام قامت از پیش پای او بلند می‌شد و کتاب «احکام النساء» را برای او تألیف کرد.[52]
 
اچهار – روایات حسن بن علی (اطروش)
اول‌ـ  خبر دادن امام صادق 7 از به دار آویخته شدن زید
شیخ صدوق، یک روایت از حسن نقل می‌کند که علی بن حسین قاضی علوی عباسی، از او نقل کرد و حسن بن علی نیز از احمد بن رشد از عمویش ابی معمر سعید بن خثیم، از برادرش معمر نقل کرد و گفت:
کُنْتُ جَالِساً عِنْدَ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ7 فَجَاءَ زَیْدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ7 فَأَخَذَ بِعِضَادَتَیِ الْبَابِ فَقَالَ لَهُ الصَّادِقُ7 یَا عَمِّ أُعِیذُکَ بِالله أَنْ تَکُونَ الْمَصْلُوبَ بِالْکُنَاسَةِ فَقَالَتْ لَهُ أُمُّ زَیْدٍ وَ الله مَا یَحْمِلُکَ عَلی هَذَا الْقَوْلِ غَیْرُ الْحَسَدِ لِابْنِی فَقَالَ7 یَا لَیْتَهُ حَسَداً یَا لَیْتَهُ حَسَداً ثَلَاثاً ثُمَّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی7 أَنَّهُ یَخْرُجُ مِنْ وُلْدِهِ رَجُلٌ یُقَالُ لَهُ زَیْدٌ یُقْتَلُ بِالْکُوفَةِ وَ یُصْلَبُ بِالْکُنَاسَةِ یُخْرَجُ مِنْ قَبْرِهِ نَبْشاً تُفَتَّحُ لِرُوحِهِ أَبْوَابُ السَّمَاءِ یَبْتَهِجُ بِهِ أَهْلُ السَّمَاوَاتِ یُجْعَلُ رُوحُهُ فِی حَوْصَلَةِ طَیْرٍ أَخْضَرَ یَسْرَحُ فِی الْجَنَّةِ حَیْثُ یَشَاءَ.[53]
[معمر می‌گوید:] حضور امام صادق 7 نشسته بودم که زید بن علی بن الحسین7 آمد و دو پشته در خانه را گرفت. امام صادق 7فرمود: «عمو جانم تو را به خدا پناه دهم که همان به دار زده کناسه باشی». مادر زید گفت: «به خدا حسد، تو را به این گفتار وادارد برای پسرم». فرمود: «کاش از حسد بود؛ کاش از حسد بود»، تا سه بار. سپس فرمود: «پدرم از جدم برایم روایت کرد که از اولادش، زیدنامی خروج کند و در کوفه کشته شود و در کناسه، به دار رود و از گورش، برآورند. برای روحش درهای آسمان گشوده گردد و اهل آسمان‌ها بدو شاد گردند. جانش را در گلوگاه پرنده‏ای نهند، تا او را در هر جای بهشت خواهد، گردش دهد».
دوم‌ـ توصیف مرگ
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْمَعْرُوفُ بِأَبِی الْحَسَنِ الْجُرْجَانِیِّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْحُسَیْنِیُّ عَنِ الْحَسَنِ‏ بْنِ‏ عَلِیٍ‏ النَّاصِرِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ7 قَالَ: قِیلَ لِلصَّادِقِ7 صِفْ لَنَا الْمَوْتَ قَالَ لِلْمُؤْمِنِ کَأَطْیَبِ رِیحٍ یَشَمُّهُ فَیَنْعُسُ لِطِیبِهِ وَ یَنْقَطِعُ التَّعَبُ وَ الْأَلَمُ کُلُّهُ عَنْهُ وَ لِلْکَافِرِ کَلَسْعِ الْأَفَاعِیِّ وَ لذع [لَدْغِ‏] الْعَقَارِبِ أَوْ أَشَدَّ قِیلَ فَإِنَّ قَوْماً یَقُولُونَ إِنَّهُ أَصْعَبُ مِنْ نَشْربِالْمَنَاشِیرِ وَ قَرْضٍ بِالْمَقَارِیضِ وَ رَضْخٍ بِالْأَحْجَارِ وَ تَدْوِیرِ قُطْبِ الْأَرْحِیَةِ فِی الْأَحْدَاقِ قَالَ کَذَلِکَ هُوَ عَلَی بَعْضِ الْکَافِرِینَ وَ الْفَاجِرِینَ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَ لَا تَرَوْنَ مِنْهُمْ مَنْ یُعَانِی تِلْکَ الشَّدَائِدَ فَذَلِکُمُ الَّذِی هُوَ أَشَدُّ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ عَذَابُ الْآخِرَةِ فَإِنَّهُ أَشَدُّ مِنْ عَذَابِ الدُّنْیَا قِیلَ فَمَا بَالُنَا نَرَی کَافِراً یَسْهُلُ عَلَیْهِ النَّزْعُ فَیَنْطَفِی وَ هُوَ یُحَدِّثُ وَ یَضْحَکُ وَ یَتَکَلَّمُ وَ فِی الْمُؤْمِنِینَ أَیْضاً مَنْ یَکُونُ کَذَلِکَ وَ فِی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْکَافِرِینَ مَنْ یُقَاسِی عِنْدَ سَکَرَاتِ الْمَوْتِ هَذِهِ الشَّدَائِدَ فَقَالَ مَا کَانَ مِنْ رَاحَةٍ لِلْمُؤْمِنِ هُنَاکَ فَهُوَ عَاجِلُ ثَوَابِهِ وَ مَا کَانَ مِنْ شَدِیدَةٍ فَتَمْحِیصُهُ مِنْ ذُنُوبِهِ لِیَرِدَ الْآخِرَةَ نَقِیّاً نَظِیفاً مُسْتَحِقّاً لِثَوَابِ الْأَبَدِ لَا مَانِعَ لَهُ دُونَهُ وَ مَا کَانَ مِنْ سُهُولَةٍ هُنَاکَ عَلَی الْکَافِرِ فَلْیُوَفِّ أَجْرَ حَسَنَاتِهِ فِی الدُّنْیَا لِیَرِدَ الْآخِرَةَ وَ لَیْسَ لَهُ إِلَّا مَا یُوجِبُ عَلَیْهِ الْعَذَابَ وَ مَا کَانَ مِنْ شِدَّةٍ عَلَی الْکَافِرِ هُنَاکَ فَهُوَ ابْتِدَاءُ عَذَابِ اللَّهِ لَهُ بَعْدَ حَسَنَاتِهِ ذَلِکُمْ بِأَنَّ اللَّهَ عَدْلٌ لَا یَجُورُ.[54]
محمد بن قاسم، معروف به ابو حسن جرجانی2 از احمد بن الحسن الحسینی از حسن بن علی الناصر از پدرش از محمد بن علی از پدرش حضرت رضا، از موسی بن جعفر: نقل کرد که فرمود:
به امام صادق7 عرض شد: «مرگ را برای ما توصیف فرمایید؟». حضرت فرمود: «مرگ برای مؤمن، مثل خوشترین بویی است که آن را استشمام کرده و به خاطر خوش بودنش، حالت چرتی بر او عارض شود و به دنبالش تمام رنج‏ها و محنت‏ها تمام می‏شود و برای کافر همچون گزیدن افعی‏ها و نیش عقرب‏ها یا سخت‏تر از اینهاست».
محضرش عرض شد: «جماعتی می‏گویند که مرگ، سخت‏تر و دردش شدیدتر از بریدن با اره و چیدن با قیچی و کوبیدن با سنگ و گردیدن قطب آسیاب در چشم است». حضرت فرمود: «نسبت به برخی از کافران و فاجرین، البته همین طور است. مگر نمی‏بینی برخی از ایشان چنین رنج‌هایی را کشیده و متحمل می‏شوند؟ ایشان همان کسانی هستند که درد مرگ بر آنها شدیدتر و سخت‏تر از آنچه ذکر شده است. توجه داشته باش این عذاب دنیاست و عذاب آخرت، محققا شدیدتر از عذاب دنیا خواهد بود».
محضرش عرض شد: «پس چرا برخی از کفار را می‏بینیم که حالت نزع و جان دادنشان سهل است؛ به طوری که در حال صحبت کردن و خندیدن، خاموش می‏شوند و بعضی از مؤمنان نیز همین طور است؟ ولی پاره‏ای از اهل ایمان و کفر را مشاهده کرده‏ایم که هنگام سکرات مرگ، این سختی‏ها را رفته‌رفته و کم‌کم متحمل می‏شوند؟».
حضرت فرمود: «اگر مؤمنی را دیدی که به سهولت از دنیا رفت، این از باب آن است که ثوابش را خداوند به تأخیر نیانداخت؛ بلکه عاجلاً به او مرحمت فرمود و اگر مؤمنی سخت جان داد، به خاطر محو کردن گناهانش است، تا در آخرت پاک و پاکیزه وارد شود و مستحق ثواب دائم و ابدی باشد. اگر کافری به راحتی و سهولت از دنیا رفت، به خاطر آن است که حق تبارک و تعالی، اجر حسنات و اعمال نیکش را که در دنیا انجام داده، بدین ترتیب عنایت فرمود، تا در آخرت، وقتی وارد شد، عملی نداشته باشد، مگر آنچه که موجب عذاب و عقوبت است. اگر کافری به سختی و شدّت جان داد، این سختی، آغاز عذاب اوست، که استحقاقش را دارد و خداوند، هرگز ستم نمی‏کند».
سوم‌ـ ورود امام باقر7به شام
أَبُو بَکْرِ بْنُ دُرَیْدٍ الْأَزْدِیُّ بِإِسْنَادٍ لَهُ وَ عَنِ الْحَسَنِ‏ بْنِ‏ عَلِیٍ‏ النَّاصِرِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عُمَرَ بْنِ عَلِیٍّ وَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ کُلِّهِمْ عَنِ الصَّادِقِ7 قَالَ: لَمَّا أُشْخِصَ أَبِی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ إِلَی دِمَشْقَ سَمِعَ النَّاسَ یَقُولُونَ هَذَا ابْنُ أَبِی تُرَابٍ قَالَ فَأَسْنَدَ ظَهْرَهُ إِلی جِدَارِ الْقِبْلَةِ ثُمَّ حَمِدَ الله وَ أَثْنَی عَلَیْهِ وَ صَلَّی عَلَی النَّبِیِّ9 ثُمَّ قَالَ اجْتَنِبُوا أَهْلَ الشِّقَاقِ وَ ذُرِّیَّةَ النِّفَاقِ وَ حَشْوَ النَّارِ وَ حَصَبَ جَهَنَّمَ عَنِ الْبَدْرِ الزَّاهِرِ وَ الْبَحْرِ الزَّاخِرِوَ الشِّهَابِ الثَّاقِبِ وَ شِهَابِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الصِّرَاطِ الْمُسْتَقِیمِ‏ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلی أَدْبارِها أَوْ یُلْعَنُوا کَمَا لُعِنَ أَصْحَابُ السَّبْتِ‏ وَ کانَ أَمْرُ الله مَفْعُولًا ثُمَّ قَالَ بَعْدَ کَلَامٍ أَ بِصِنْوِ رَسُولِ الله تَسْتَهْزِءُونَ أَمْ بِیَعْسُوبِ الدِّینِ تَلْمِزُونَ‏ وَ أَیَّ سُبُلٍ بَعْدَهُ تَسْلُکُونَ وَ أَیَّ حُزْنٍ بَعْدَهُ تَدْفَعُونَ هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ بَرَزَ وَ الله بِالسَّبْقِ وَ فَازَ بِالْخَصْلِ وَ اسْتَوَی عَلی الْغَایَةِ وَ أَحْرَزَ عَلی الْخِتَارِ فَانْحَسَرَتْ عَنْهُ الْأَبْصَارُ وَ خَضَعَتْ دُونَهُ الرِّقَابُ وَ فَرَعَ الذِّرْوَةَ الْعُلْیَا  فَکَذَبَ مَنْ رَامَ مِنْ نَفْسِهِ السَّعْیَ وَ أَعْیَاهُ الطَّلَبُ فَأَنی لَهُمُ التَّناوُشُ‏[55] مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ وَ قَالَ‏.
أَقِلُّوا عَلَیْهِمْ لَا أَبَا لِأَبِیکُمْ‏

مِنَ اللَّوْمِ أَوْ سُدُّوا الْمَکَانَ الَّذِی سَدُّوا


أُولَئِکَ قَوْمٌ إِنْ بَنَوْا أَحْسَنُوا الْبِنَا

وَ إِنْ عَاهَدُوا أَوْفَوْا وَ إِنْ عَقَدُوا شَدُّوا


فَأَنّی یُسَدُّ ثُلْمَةُ أَخِی رَسُولِ الله إِذْ شَفَعُوا وَ شَقِیقِهِ إِذْ نَسَبُوا وَ نَدِیدِهِ‏ إِذْ قَتَلُوا وَ ذِی قَرْنَیْ کَنْزِهَا ِذْ فَتَحُوا وَ مُصَلِّی الْقِبْلَتَیْنِ إِذْ تَحَرَّفُوا وَ الْمَشْهُودِ لَهُ بِالْإِیمَانِ إِذْ کَفَرُوا وَ الْمُدَّعَی لِبَذِّ عَهْدِ الْمُشْرِکِینَ إِذْ نَکَلُوا وَ الْخَلِیفَةِ عَلَی الْمِهَادِ لَیْلَةَ الْحِصَارِ ِذْ جَزِعُوا وَ الْمُسْتَوْدَعِ الْأَسْرَارَ سَاعَةَ الْوَدَاعِ إِلی آخِرِ کَلَامِهِ.[56]
حضرت امام صادق7 فرمود: وقتی پدرم را به شام بردند، شنید که مردم از روی مسخره کردن می‌گویند: «این پسر ابوتراب است». پشت به دیوار قبله کرد و پس از حمد و ستایش خدا و درود بر پیامبر فرمود: «دست بردارید ای بدبخت‌ها، منافقان و آتش‏گیره‏های جهنم از ماه تابان، دریای خروشان، ستاره درخشان، راهنمای مؤمنان و رهبر واقعی (علی بن ابی‌طالب7)، قبل از آنکه به عذاب خدا گرفتار شوید و صورت‌های شما بعقب برگردد و مورد لعنت خدا قرار گیرید؛ چنان‌که لعنت شدند آن گروه از قوم موسی که قرارداد روز شنبه را درهم شکستند».
بعد از سخنان دیگری فرمود: «شخصیت شبیه پیامبر را مسخره می‌کنید؟ استوانه دین را استهزاء می‌نمایید؟ بعد از علی چه راهی می‏پیمایید و با چه وسیله، اندوه خود را بر طرف می‏نمایید؟
به خدا قسم، گوی سبقت را در تمام فضایل ربود و نهایت شخصیت را به دست آورد و در میدان مبارزه، کسی به پای او نرسید. چنان تیز رو بود که چشم از دیدن گرد و غبارش عاجز شد و گردنکشان در مقابلش کوچک. او به بالاترین قله انسانیت بالا رفت. آشکار شد دروغ کسی که خواست با او هماورد شود و از پیدا کردن رد پای او، عاجز شد. کجا به او می‌رسند با این فاصله زیاد که دارند.
دست بردارید از خاندان پیامبر! سرزنش نکنید! اگر می‌توانید مقام و شخصیت آنها را در دین به دست آورید. آنها خانواده‏ای هستند که بنیان‌گذار دین‌اند و در پیمان خود، استوار و پابرجای هستند.کجا می‌توان چون علی را پیدا کرد، که برادر پیامبر و جان شیرین او و یگانه مرد پایدار در موقع ضعف و سستی دیگران بود؟ تاجدار گنجینه بهشت و نمازگزار دو قبله بود، آن زمان که مردم راه انحراف گرفته بودند. مؤمن واقعی بود، زمانی که دیگران کافر بودند. آن کس که مأمور تبلیغ سوره برائت شد؛ او کسی بود که به‌جای پیامبر خوابید، شبی که تصمیم کشتن آن جناب را داشتند. دیگران یارای روبه‌رو شدن با چنین صحنه‏ای را نداشتند. او کسی‏ بود که پیغمبر، اسرار علوم را هنگام وفات در اختیارش گذاشت.
د) حسن بن علی بن عمر اشرف
از او با عنوان الهاشمی المدنی یاد می‌شود. او از اصحاب امام صادق7 و از راویان حدیث به ‌شمار می‌آمد.[57]
ابوعلی اشعری از حسن بن علی کوفی، از علی بن مهزیار، از حسن بن علی علوی، از علی بن جعفر، از برادرش امام موسی کاظم7، از پدرانش روایت می‌کند که فرمود:
کَانَ أَبِی‏عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ8 یَقِفُ عَلی قَبْرِ النَّبِیِّ 9، فَیُسَلِّمُ عَلَیْهِ، وَ یَشْهَدُ لَهُ بِالْبَلَاغِ، وَ یَدْعُو بِمَا حَضَرَهُ، ثُمَّ یُسْنِدُ ظَهْرَهُ‏ إِلَی الْمَرْوَةِ الْخَضْرَاءِ الدَّقِیقَةِ الْعَرْضِ مِمَّا یَلِی الْقَبْرَ، وَ یَلْتَزِقُ بِالْقَبْرِ، وَ یُسْنِدُ ظَهْرَهُ إِلی الْقَبْرِ، وَ یَسْتَقْبِلُ الْقِبْلَةَ، فَیَقُولُ‏:
«اللَّهُمَّ إِلَیْکَ أَلْجَأْتُ ظَهْرِی‏، وَ إِلی‏ قَبْرِمُحَمَّدٍ عَبْدِکَ وَ رَسُولِکَ أَسْنَدْتُ ظَهْرِی، وَ الْقِبْلَةَ الَّتِی رَضِیتَ لِمُحَمَّدٍ9 اسْتَقْبَلْتُ؛ اللَّهُمَّ إِنِّی أَصْبَحْتُ لَاأَمْلِکُ لِنَفْسِی خَیْرَ مَا أَرْجُو، وَ لَاأَدْفَعُ عَنْهَا شَرَّ مَا أَحْذَرُ عَلَیْهَا، وَ أَصْبَحَتِ الْأُمُورُ بِیَدِکَ، فَلَا فَقِیرَ أَفْقَرُ مِنِّی‏، إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ؛ اللَّهُمَّ ارْدُدْنِی مِنْکَ بِخَیْرٍ، فَإِنَّهُ لَارَادَّ لِفَضْلِکَ؛ اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ‏ أَنْ تُبَدِّلَ اسْمِی، وَ تُغَیِّرَ جِسْمِی، أَوْ تُزِیلَ نِعْمَتَکَ عَنِّی؛ اللَّهُمَ‏ کَرِّمْنِی‏ بِالتَّقْوی‏، وَ جَمِّلْنِی بِالنِّعَمِ، وَ اغْمُرْنِی‏ بِالْعَافِیَةِ، وَ ارْزُقْنِی شُکْرَ الْعَافِیَةِ».[58]
امام سجاد7 کنار قبر رسول الله9 می‌ایستاد و به ایشان سلام می‌داد. سپس بر ابلاغ رسالت آن حضرت شهادت می‌داد و به دعا می‌پرداخت. پس از آن بر سنگ مرمر سبز و براق که در کنار قبر بود، تکیه می‌کرد و رو به قبله ایستاد و چنین دعا می‌خواند: «خدایا! کارهایم را به تو سپرده‌ام و بر قبر پیامبرت محمد9، تکیه زده‌ام و رو به قبله‌ای آورده‌ام که برای پیامبرت انتخاب نمودی. خدایا! من در حالی شب را به روز رسانده‌ام که هیچ قدرتی برای جلب منفعت برای خود ندارم و هیچ نیرویی برای دفع ضرر از آن را نیز ندارم و زمام همه کارها به دست توست و هیچ محتاجی نیازمندتر از من نیست. من به هر خیری که از سوی تو نازل شود، نیازمندم. خدایا! مرا با خیر و فضلت بازگردان که هیچ کس یارای مقابله با آن را ندارد. پروردگارا! به تو پناه می‌برم که نام مرا تغییر دهی (از سعادتمندان به شقاوتمندان) یا اینکه عافیت را از من سلب نمایی یا نعمتت را زائل کنی. خداوندا! مرا به پرهیزکاری زینت بخش و با نعمت‌هایت، زیبایی ده و با عافیت، عمر مرا طولانی کن و شکر بر آن را نصیبم گردان».
ه‍) حسین بن علی بن حسن بن علی بن عمر اشرف
او از راویان به ‌شمار می‌آمد. ابوحفص بن شاهین از احمد بن محمد بن سعید همدانی از حسین بن علی بن حسن روایت نقل کرد که او، از پدرش از علی بن جعفر صادق7 از پدرش از جدش از امام علی7 از رسول خدا9، در تفسیر این آیه که می‌فرماید: «و صالح المؤمنین»، منظور علی بن ابی‌طالب7 بوده است.[59]
و) حسین بن علی بن حسین[60] بن علی بن عمر اشرف
ابوعیسی عبیدالله بن فضل طائی، از او روایت نقل می‌کرد و او نیز از محمد بن سلام کوفی، نقل حدیث می‌کرد.[61] ذهبی می‌نویسد که ابوسعید بن یونس گفت: «از او روایاتی نوشته‌ام. او ثقه‌ای دیندار بود. بر ما وارد شد و از پدرش و از حاتم بن اسماعیل و از ابی‌حمزه، حدیث نقل می‌کرد».[62]یکی از روایات او درباره وصیت امام حسن 7 به برادرش امام حسین7در روزهای واپسین عمر شریفش بود.
حدثنا أبو بکر المدائنی قال الغلابی: و حدثنا أحمد بن محمد الواسطی، قال: حدثنا عمر بن یونس الیمامی، عن الکلبی، عن أبی صالح، عن ابن عباس. قال: و حدثنا أبو عیسی عبیدالله بن الفضل الطائی، قال: حدثنا الحسین[63] بن علی بن الحسین بن علی بن عمر بن‏ علی‏ بن‏ الحسین‏ بن علی بن أبی طالب8، ... عن ابن عباس، قال: دخل الحسین بن علی علی أخیه الحسن8 فی مرضه الذی توفی فیه، فقال له: «اکتب- یا أخی- هذا ما أوصی به الحسن بن علی إلی أخیه الحسین بن علی8: أوصی أنه یشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریک له، و أنه یعبده حق عبادته، لا شریک له فی الملک، و لا ولی له من الذل، و أنه خلق کل شی‏ء فقدره تقدیرا، و أنه أولی من عبد، و أحق من حمد، من أطاعه رشد، و من عصاه غوی، و من تاب إلیه اهتدی.
فإنی أوصیک ـ یا حسین ـ بمن خلفت من أهلی، و ولدی، و أهل بیتک، أن تصفح عن مسیئهم، و تقبل من محسنهم، و تکون لهم خلفا و والدا، و أن تدفننی مع جدی رسول الله (9)، فإنی أحق به و ببیته ممن ادخل بیته بغیر إذنه، و لا کتاب جاءهم من بعده، قال الله تعالی فیما أنزله علی نبیه (9) فی کتابه:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ‏)، فو الله ما أذن لهم فی الدخول علیه فی حیاته بغیر إذنه، و لا جاءهم الإذن فی ذلک من بعد وفاته! و نحن مأذون لنا فی التصرف فیما ورثناه من بعده، فإن رأیت أن تفاقم علیک الأمر فانشدک بالقرابة التی قرب الله عز و جل منک، و الرحم الماسة من رسول الله9 أن لا تهریق فی محجمة من دم، حتی نلقی رسول الله9 فنختصم إلیه، فنخبره بما کان من الناس إلینا بعده». ثم قبض7.[64]
ابن عباس می‌گوید: حسین بن علی8، برادرش حسن7 را در روزهای پایانی عمرش ملاقات کرد. حسن7 خطاب به او فرمود: بنویس ای برادر. این وصیتی است از حسن بن علی به برادرش حسین بن علی7: او شهادت می‌دهد که خدایی جز پروردگار یکتا نیست و همتایی ندارد و او خداوند را آن‌گونه که شایسته است، می‌پرستد. او شریکی در مالکیت ندارد و دوستی از روی نیاز و حاجت نگرفته است. او همه اشیاء را به حد و اندازه‌ای معین آفریده است. او سزاوارترین کسی است که پرستش شود و شایسته‌ترین کسی است که ستایش شود. هر کس او را اطاعت کند، تعالی می‌یابد و هر کس نافرمانی‌اش کند، گمراه شود و آن کس که به سویش توبه نماید، هدایت می‌شود.
ای حسین! تو را سفارش می‌کنم در مورد اهل بیت و فرزندانم که از خطاکار آنان درگذری و نیکوکارشان را بپذیری و برای آنها سرپرست و پدر باشی. وصیت می‌کنم مرا در جوار جدم رسول خدا9، به خاک بسپاری. به درستی من نسبت به او و خانه‌اش شایسته‌ترم از کسانی که بدون اجازه‌اش یا دست نوشته‌ای پس از او، وارد خانه شدند. خداوند در قرآن می‌فرماید: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، بدون اجازه وارد خانه‌های پیامبر نشوید».
به خدا سوگند، نه در زمان حیات و پس از رحلت ایشان، اجازه‌ای به آنها داده نشد، درحالی‌که ما صاحب اجازه در تصرف میراث خود پس از ایشان بودیم. پس اگر کار بالا گرفت و به مشاجره انجامید، تو را به قرب و منزلتی که نزد خداوند داری و خویشاوندی که با رسول خدا9 داری، سوگند می‌دهم که در این مسیر، اندک خونی بر زمین ریخته نشود، تا اینکه رسول خدا را ملاقات کنیم و به او شکایت ببریم و او را از آنچه از دست مردم به ما رسید، آگاه سازیم. سپس حضرت، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ز) حسین بن علی بن عمر اشرف
جعفر بن محمد بن جعفر بن حسن مثنی بن امام حسن7، از او نقل حدیث می‌کرد و او نیز از علی بن جعفر صادق7 از پدرش از اجدادش از رسول خدا9 روایت نقل می‌کرد که آن حضرت فرمود: «مَن صامَ یَوم الجُمعةِ صبرا!ً و احتساباً اعطی به عَشرة اَیّامٍٍٍٍٍ غَراً زَهراً لا تَتَساکلُ ایامَ الدُّنیا»[65]؛ هر کس برای تمرین یا ثواب، روز جمعه را روزه بگیرد، ثواب ده روز نورانی و روشن که مانند روزهای دنیا نیست، به او داده می‌شود».
ح) علی بن حسن بن علی بن عمر اشرف
مرحوم خویی پس از ذکر نام او، وی را پدر ناصر کبیر مدنی و جد سید رضی و مرتضی معرفی می‌کند. که از او، علی بن جعفر صادق7[66] و حسین بن زید شهید7[67]، روایت نقل می‌کردند.
برقی[68]، ابن حجر[69] و زنجانی[70] از او یاد کرده‌اند. او راوی نسخه غیر مبوب از مسائل علی بن جعفر است، که مرحوم مجلسی آن را روایت کرده است و می‌نویسد: ابوجعفر بن یزید بن نصر خراسانی، در جمادی الآخر سال 281 ه‍‍ .ق، کتاب مسائل علی بن جعفر را از علی بن حسن، از خود او و از برادرش امام موسی کاظم7 شنید و نقل کرد.[71] از او روایاتی به دست ما رسیده است که در اینجا ذکر می‌کنیم:
مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِسْمَاعِیلَ الْهَاشِمِیُّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عُمَرَ بْنِ‏ عَلِیِ‏ بْنِ‏ الْحُسَیْنِ‏ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ7 وَ الْعَمْرَکِیُّ الْبُوفَکِیُّ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِیسَ رَحِمَهُ اللَّهُ الْبُوفَکِیُّ بِالْبَاءِ الْمُنَقَّطَةِ تَحْتَهَا نُقْطَةٌ وَاحِدَةٌ الْمَضْمُومَةُ وَ الْوَاوُ وَ الْفَاءُ الْمَفْتُوحَةُ وَ الْکَافُ وَ هُوَ مَنْسُوبٌ إِلَی بُوفَکَ قَرْیَةٌ مِنْ قُرَی نَیْسَابُورَ شَیْخٌ ثِقَةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا فَأَمَّا مَا یُرْوَی عَنِ الْبَرْقِیِّ وَ هُوَ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَرْقِیُّ أَبُو عبدالله یُنْسَبُ إِلَی بَرْقَرُودَ قَرْیَةٌ مِنْ سَوَادِ قُمَّ عَلَی وَادٍ هُنَاکَ اتِّصَالُ حَدِیثِ الْبُوفَکِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ7 عَنْ أَخِیهِ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ صَلَّی وَ فَرْجُهُ خَارِجٌ لَا یَعْلَمُ بِهِ هَلْ عَلَیْهِ إِعَادَةٌ أَوْ مَا حَالُهُ فَقَالَ لَا إِعَادَةَ عَلَیْهِ وَ قَدْ تَمَّتْ صَلَاتُهُ‏[72].[73]
محمد بن احمد بن اسماعیل هاشمی از علی بن حسن بن علی بن عمر اشرف و عمرکی بوفکی نقل می‌کند که گفت محمد بن ادریس رحمت خدا به او باد معروف به بوفکی که منسوب به بوفک روستایی در حوالی نیشابور است و او شیخ ثقه‌ای از اصحاب ماست اما آنچه او از برقی و او از احمد بن محمد بن خالد بن عبدالرحمن بن محمد بن علی برقی مکنی به ابوعبدالله و منسوب به برقرود قریه‌ای در اطراف قم نقل کرده، اتصال حدیث بوفکی از علی بن جعفر از برادرش موسی بن جعفر7 سؤال کرد: «آیا کسی که عورتش در نماز بیرون است و اطلاعی ندارد، باید نمازش را دوباره بخواند؟ امام7 فرمود: «نمازش صحیح است».
یک‌ـ علت نام‌گذاری امام باقر7
ابوعبدالله جعفر بن محمد علوی، از علی بن حسن بن علی بن عمر اشرف، از حسین بن زید شهید، از عمر بن علی از پدرش روایت کرد:
کَان یَقولُ صَلواتُ اللّه علیهِ اُدعوا لی ابنی الباقرَ، و قلتُ لابنی الباقر- یَعنی محمّدا- فَقلتُ له: یا أبةَ و لِمَ‏ سَمَّیتَه باقرا؟ قال: فَتَبسَّم و ما رأیتُه یَتبسَّمُ قبلَ ذلک، ثُمّ سَجدَ للّه تعالی طویلا فَسمِعتُه یقول فی سُجُودِهِ: اللّهمّ لک الحمدُ سیّدی علی ما أنعمتَ به عَلینا أهلَ البیتِ یُعیدُ ذلک مِراراً، ثُمّ قالَ: یا بُنیَّ إنّ الإمامةَ فی وُلده إلی أن یَقومَ قائمُنا7 فَیملَأُها قِسطاً و عَدلاً، وَ إنّه الإمامُ و أبو الأئمّةِ مَعدنُ الحِلمِ وَ موضِعُ العلمِِِِ ِِ ِیَبقُره بَقرا و اللهِ لَهو أشبهُ النّاسِِ بِرسولِ اللّه، فقلتُ: فَکَم الأئمّةُ بَعدَه؟ فقالَ: سَبعةٌ وَ مِنهُمُ المهدیُّ الّذی یَقومُ بالدّین فی آخِر الزّمانِ‏.[74]
او همیشه می‌گفت: فرزندم باقر را بیاورید، و به پسرم باقر چنین گفتم: به ایشان گفتم: «پدر جان! چرا نام وی را باقر گذاشتی؟». ایشان تبسمی کرد که پیش از آن دیده نشده بود، سپس سجده طولانی انجام داد و ‌گفت: «خدایا تو را بر نعمتی که به ما اهل بیت دادی، سپاس می‌گزارم» و این را چندین بار تکرار کرد. آن‌گاه به من فرمود: «پسرم، امامت تا روزی که قائم ما قیام کند و زمین را از عدل و داد پر کند، در فرزندان او خواهند بود. او امام و پدر امامان و معدن حلم و گنجینه دانش است. او حقایق دانش را منکشف می‌سازد و شبیه‌ترین خلق به رسول خدا است». گفتم: «امامان پس از او چند نفرند؟». فرمود: «هفت نفر که مهدی از آنهاست و دین را در آخر الزمان بر پا می‌دارد».
دو ـ بهترین و بدترین انسانها
جعفر بن محمد علوی، از علی بن حسن بن علی بن عمر اشرف، از حسین بن زید شهید از امام صادق7 و ایشان از پدرانش از امیر المؤمنین روایت کرد:
قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ9 یَقُولُ‏ الْمُؤْمِنُ غِرٌّ کَرِیمٌ وَ الْفَاجِرُ خَبٌّ لَئِیمٌ وَ خَیْرُ الْمُؤْمِنِینَ مَنْ کَانَ مَأْلَفَةً لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لَا خَیْرَ فِیمَنْ لَا یَأْلَفُ وَ لَا یُؤْلَفُ قَالَ وَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ9 یَقُولُ أشرَارُ النَّاسِ مَنْ یُبْغِضُ الْمُؤْمِنِینَ وَ تُبْغِضُهُ قُلُوبُهُمْ الْمَشَّاءُونَ بِالنَّمِیمَةِ الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْأَحِبَّةِ الْبَاغُونَ لِلْبِرَاءِ الْعَنتِ أُولَئِکَ‏ لا یَنْظُرُ الله إِلَیْهِمْ وَ لا یُزَکِّیهِمْ‏ یَوْمَ الْقِیامَةِ ثُمَّ تَلَا ص‏ (هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْـرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ‏ أَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ[75]‏).[76]
شنیدم رسول خدا9 می‌فرمود: «مؤمن، خوش‌طینت وکریم است؛ ولی فاجر، پست و حیله‌گر است. بهترین مؤمنان کسی است که سبب گرد هم آوردن مؤمنان شود و کسی که با دیگران انس نگیرد و سایرین هم با او مأنوس نشوند، خیری در او نیست».و شنیدم که رسول خدا 9می‌فرمود: «بدترین مردم کسی است که دشمن مؤمنان است و دل‌های مؤمنان با او دشمن است. کسانی با سخن‌چینی در صدد ایجاد دشمنی میان دوستان هستند، آنان که در پی عیب‌جویی افراد سالم هستند؛ آنان کسانی هستند که خداوند در روز قیامت، نظر رحمتی به آنها ندارد و آنها را پاک نمی‌سازد». سپس ایشان آیه 62 سوره انفال را تلاوت کرد.
سه‌ـ مسخ شدگان
 جعفر بن محمد علوی از علی بن حسن بن علی بن عمر اشرف از حسین بن زید شهید از علی بن امام صادق7 از برادرش امام کاظم 7 روایت کرد:
قَالَ‏ الْمُسُوخُ ثَلَاثَةَ عَشَرَ الْفِیلُ وَ الدُّبُّ وَ الْأَرْنَبُ وَ الْعَقْرَبُ وَ الضَّبُّ وَ الْعَنْکَبُوتُ وَ الدُّعْمُوصُ‏وَ الْجِرِّیُّ وَ الْوَطْوَاطُ وَ الْقِرْدُ وَ الْخِنْزِیرُ وَ الزُّهَرَةُ وَ سُهَیْلٌ قِیلَ یَا ابْنَ رَسُولِ الله مَا کَانَ سَبَبُ مَسْخِ هَؤُلَاءِ قَالَ أَمَّا الْفِیلُ فَکَانَ رَجُلًا جَبَّاراً لُوطِیّاً لَا یَدَعُ رَطْباً وَ لَا یَابِساً وَ أَمَّا الدُّبُّ فَکَانَ رَجُلًا مُؤَنَّثاً یَدْعُو الرِّجَالَ إِلَی نَفْسِهِ وَ أَمَّا الْأَرْنَبُ فَکَانَتِ امْرَأَةً قَذِرَةً لَا تَغْتَسِلُ مِنْ حَیْضٍ‏وَ لَا غَیْرِ ذَلِکَ وَ أَمَّا الْعَقْرَبُ فَکَانَ رَجُلًا هَمَّازاً لَا یَسْلَمُ مِنْهُ أَحَدٌ وَ أَمَّا الضَّبُّ فَکَانَ رَجُلًا أَعْرَابِیّاً یَسْرِقُ الْحُجَّاجَ بِمِحْجَنِهِ وَ أَمَّا الْعَنْکَبُوتُ فَکَانَتِ امْرَأَةً سَحَرَتْ زَوْجَهَا وَ أَمَّا الدُّعْمُوصُ فَکَانَ رَجُلًا نَمَّاماً یَقْطَعُ بَیْنَ الْأَحِبَّةِ وَ أَمَّا الْجِرِّیُّ فَکَانَ رَجُلًا دَیُّوثاً یَجْلِبُ الرِّجَالَ عَلی حَلَائِلِهِ وَ أَمَّا الْوَطْوَاطُ فَکَانَ رَجُلًا سَارِقاً یَسْرِقُ الرُّطَبَ مِنْ رُءُوسِ النَّخْلِ وَ أَمَّا الْقِرَدَةُ فَالْیَهُودُ اعْتَدَوْا فِی السَّبْتِ‏ وَ أَمَّا الْخَنَازِیرُ فَالنَّصَارَی حِینَ سَأَلُوا الْمَائِدَةَ فَکَانُوا بَعْدَ نُزُولِهَا أَشَدَّ مَا کَانُوا تَکْذِیباً وَ أَمَّا سُهَیْلٌ فَکَانَ رَجُلًا عَشَّاراً بِالْیَمَنِ وَ أَمَّا الزُّهَرَةُ فَإِنَّهَا کَانَتِ امْرَأَةً تُسَمَّی نَاهِیدَ وَ هِیَ الَّتِی تَقُولُ النَّاسُ إِنَّهُ افْتُتِنَ بِهَا هَارُوتُ وَ مَارُوتُ‏.[77]
مسخ‌شدگان، سیزده گروه هستند: فیل، خرس، خرگوش، عقرب، سوسمار، عنکبوت، کرم، مارماهی، خفاش، میمون، خوک، ستاره زهره و ستاره سهیل. پرسیدند علت مسخ اینها چه بوده است؟ امام فرمود: اما فیل، او مردی ستمگر و زورگو بود، که هیچ چیز از دستش در امان نبود. خرس، مردی مفعول بود، که مردان را به سوی خود فرا می‌خواند. خرگوش، زنی آلوده و ناپاک بود، که از حیض و غیر آن غسل نمی‌کرد. عقرب، مردی عیب‌جو بود که هیچ کس از شرش در امان نبود. سوسمار، مرد اعرابی بود که با عصای سرکج خود، حاجیان را به سرقت می‌برد. عنکبوت، زنی بود که شوهرش را سحر کرده بود.
کرم، مردی سخن‌چین بود که موجب قطع رابطه میان دوستان می‌شد. مارماهی، مرد دیوثی بود که مردان بیگانه را به سوی محارم خود دعوت می‌کرد. خفاش، مرد دزدی بود که خرما از سر شاخه‌های نخل به سرقت می‌برد. میمون، یهودیانی بودند که در روز شنبه، تعدی کردند. خوک، مسیحیانی هستند که غذای آسمانی مطالبه کردند، اما پس از نزول آن مائده، تکذیب شدیدتری نمودند. سهیل، مردی خوش‌گذران در یمن بود. زهره، زنی بود به نام ناهید، که می‌گفت دو فرشته هاروت و ماروت، به وسیله او مورد آزمایش قرار گرفتند.
چهار ـ نحوه زیارت و سلام امام سجاد7 بر قبر رسول الله9
ابوعبدالرحمن محمد بن احمد بن حسن عسکری از حسن بن علی بن مهزیار از پدرش از علی بن مهزیار از علی بن حسن بن علی بن عمر اشرف از علی بن جعفر از برادرش ابوالحسن موسی بن جعفر7 از پدرش از جدش، این چنین روایت نقل کرد:
کَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ7 یَقِفُ عَلَی قَبْرِ النَّبِیِّ وَ یُسَلِّمُ وَ یَشْهَدُ لَهُ بِالْبَلَاغِ وَ یَدْعُو بِمَا حَضَـرَهُ ثُمَّ یُسْنِدُ ظَهْرَهُ إِلَی قَبْرِ النَّبِیِّ9 إِلَی الْمَرْمَرَةِ الْخَضْرَاءِ الدَّقِیقَةِ الْعَرْضِ مِمَّا یَلِی الْقَبْرَ وَ یَلْتَزِقُ بِالْقَبْرِ وَ یُسْنِدُ ظَهْرَهُ إِلَی الْقَبْرِ وَ یَسْتَقْبِلُ الْقِبْلَةَ وَ یَقُولُ اللَّهُمَّ إِلَیْکَ أَلْجَأْتُ أَمْرِی وَ إِلَی قَبْرِ مُحَمَّدٍ9 عَبْدِکَ وَ رَسُولِکَ أَسْنَدْتُ ظَهْرِی وَ الْقِبْلَةَ الَّتِی رَضِیتَ لِمُحَمَّدٍ9 اسْتَقْبَلْتُ اللَّهُمَّ إِنِّی أَصْبَحْتُ لَا أَمْلِکُ لِنَفْسِی خَیْرَ مَا أَرْجُو لَهَا وَ لَا أَدْفَعُ عَنْهَا شَرَّ مَا أَحْذَرُ عَلَیْهَا وَ أَصْبَحَتِ الْأُمُورُ بِیَدِکَ وَ لَا فَقِیرَ أَفْقَرُ مِنِّی إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ اللَّهُمَّ أَرِدْنِی مِنْکَ بِخَیْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِکَ اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ أَنْ تُبَدِّلَ اسْمِی أَوْ أَنْ تُغَیِّرَ جِسْمِی أَوْ تُزِیلَ نِعْمَتَکَ عَنِّی اللَّهُمَّ زَیِّنِّی بِالتَّقْوَی وَ جَمِّلْنِی بِالنِّعَمِ وَ اعْمُرْنِی بِالْعَافِیَةِ وَ ارْزُقْنِی شُکْرَ الْعَافِیَة.[78]
امام سجاد7، کنار قبر رسول الله9 می‌ایستاد و بر ایشان سلام می‌داد. سپس بر ابلاغ رسالت آن حضرت شهادت می‌داد و به دعا می‌پرداخت. پس از آن بر سنگ مرمر سبز و براقی که در کنار قبر بود، تکیه می‌کرد و رو به قبله ایستاده و چنین دعا می‌خواند: «خدایا! کارهایم را به تو سپرده‌ام و بر قبر پیامبرت محمد9، تکیه زده‌ام و رو به قبله‌ای که برای پیامبرت انتخاب نمودی، آورده‌ام. خدایا! من در حالی شب را به روز رسانده‌ام که هیچ قدرتی برای جلب منفعت برای خود ندارم و هیچ نیرویی برای دفع ضرر از آن را نیز ندارم. زمام همه کارها به دست توست و هیچ محتاجی نیازمندتر از من نیست. من به هر خیری که از سوی تو نازل شود، نیازمندم. خدایا! مرا با خیر و فضلت بازگردان که هیچ کس یارای مقابله با آن را ندارد. پروردگارا! به تو پناه می‌برم که نام مرا تغییر دهی (از سعادتمندان به شقاوتمندان) یا اینکه عافیت را از من سلب نمایی یا نعمتت را زائل کنی. خداوندا! مرا به پرهیزکاری زینت بخش و با نعمت‌هایت، زیبایی ده و با عافیت، عمر مرا طولانی کن و شکر بر آن را نصیبم گردان.
پنج‌ـ طواف نساء
احمد بن موسی بن جعفر بن ابی عباس می‌گوید که ابوجعفر بن یزید بن نصرخراسانی، از علی بن حسن علوی از علی بن جعفر صادق7 و از امام موسی کاظم7 نقل کرد که گفت:
سَأَلْتُ أَخِی مُوسی بْنَ جَعْفَرعَنْ رَجُلٍ وَاقَعَ امْرَأَتَهُ قَبْلَ طَوَافِ النِّسَاءِ مُتَعَمِّداً مَا عَلَیْهِ‏ قَالَ یَطُوفُ وَ عَلَیْهِ بَدَنَةٌ[79].[80]
علی بن جعفر نقل می‌کند، از برادرم موسی بن جعفر7 سؤال کردم: «وظیفه مردی که از روی عمد، پیش از انجام طواف نساء، با همسرش همبستر شده است، چیست؟ امام فرمود: «باید طوافش را به جا آورد و یک شتر قربانی کند».
شش‌ـ‌ ورود فاطمه به بهشت
ابوعبدالله محمد بن احمد صوفی می‌گوید که ابواحمد عبدالعزیز بن یحیی جلودی، روایت کرد که گفت: محمد بن سهل روایت کرد که علی بن حسن علوی از علی بن جعفر از برادرش از پدرش امام صادق7 از پدارنش از رسول الله9 روایت کرد که آن حضرت فرمود:
إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ نَادَی مُنَادٍ یَا مَعْشَرَ الْخَلَائِقِ غُضُّوا أَبْصَارَکُمْ وَ نَکِّسُوا رُءُوسَکُمْ حَتَّی تَمُرَّ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ فَتَکُونُ أَوَّلَ مَنْ یُکْسـَی وَ تَسْتَقْبِلُهَا مِنَ الْفِرْدَوْسِ اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ حَوْرَاءَ وَ خَمْسُونَ أَلْفَ مَلَکٍ عَلَی نَجَائِبَ مِنَ الْیَاقُوتِ أَجْنِحَتُهَا وَ أَزِمَّتُهَا اللُّؤْلُؤُ الرَّطْبُ رُکُبُهَا مِنْ زَبَرْجَدٍ عَلَیْهَا رَحْلٌ مِنَ الدُّرِّ عَلَی کُلِّ رَحْلٍ نُمْرُقَةٌ مِنْ سُنْدُسٍ حَتَّی یَجُوزُوا بِهَا الصِّرَاطَ وَ یَأْتُوا بِهَا الْفِرْدَوْسَ فَیَتَبَاشَرُ بِمَجِیئِهَا أَهْلُ الْجِنَانِ فَتَجْلِسُ عَلَی کُرْسِیٍّ مِنْ نُورٍ وَ یَجْلِسُونَ حَوْلَهَا وَ هِیَ جَنَّةُ الْفِرْدَوْسِ الَّتِی سَقْفُهَا عَرْشُ الرَّحْمَنِ وَ فِیهَا قَصْرَانِ قَصْرٌ أَبْیَضُ وَ قَصْرٌ أَصْفَرُ مِنْ لُؤْلُؤَةٍ عَلَی عِرْقٍ وَاحِدٍ فِی الْقَصْرِ الْأَبْیَضِ سَبْعُونَ أَلْفَ دَارٍ مَسَاکِنُ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ فِی الْقَصْرِ الْأَصْفَرِ سَبْعُونَ أَلْفَ دَارٍ مَسَاکِنُ إِبْرَاهِیمَ وَ آلِ إِبْرَاهِیمَ ثُمَّ یَبْعَثُ اللَّهُ مَلَکاً لَهَا لَمْ یَبْعَثْ لِأَحَدٍ قَبْلَهَا وَ لَا یَبْعَثُ لِأَحَدٍ بَعْدَهَا.
فَیَقُولُ إِنَّ رَبَّکِ یَقْرَأُ عَلَیْکِ السَّلَامُ وَ یَقُولُ سَلِینِی فَتَقُولُ هُوَ السَّلَامُ وَ مِنْهُ السَّلَامُ قَدْ أَتَمَّ عَلَیَّ نِعْمَتَهُ وَ هَنَّأَنِی کَرَامَتَهُ وَ أَبَاحَنِی جَنَّتَهُ وَ فَضَّلَنِی عَلَی سَائِرِ خَلْقِهِ أَسْأَلُهُ وُلْدِی وَ ذُرِّیَّتِی وَ مَنْ وَدَّهُمْ بَعْدِی وَ حَفِظَهُمْ فِیَّ فَیُوحِی اللَّهُ إِلَی ذَلِکَ الْمَلِکِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَزُولَ مِنْ مَکَانِهِ أَخْبِرْهَا أَنِّی قَدْ شَفَّعْتُهَا فِی وُلْدِهَا وَ ذُرِّیَّتِهَا وَ مَنْ وَدَّهُمْ فِیهَا وَ حَفِظَهُمْ بَعْدَهَا فَتَقُولُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنِّی الْحُزْنَ وَ أَقَرَّ عَیْنِی فَیُقِرُّ اللَّهُ بِذَلِکَ عَیْنَ مُحَمَّدٍ.[81]
رسول خدا9 فرمود: زمانی که روز قیامت به پا شود، منادی ندا می‏کند: ای مردم! چشمان خود را ببندید تا فاطمه، دختر محمد9 عبور کند. فاطمه اولین کسی است که دوازده هزار حوریه از فردوس، او را استقبال خواهند کرد. آنان احدی را قبل از فاطمه و بعد از آن بانو، استقبال نکرده و نخواهند کرد. آن حوریه‏ها بر ناقه‏هایی سوارند که بال‌های آن از یاقوت، مهار آنها از لؤلؤ و رحل‏هایی از در بر پشت آنهاست، که بر هر یک از آنها، بالشی از سندس قرار دارد و رکاب‏های آنها، زبرجد است. آنان از صراط می‏گذرند تا فاطمه زهرا3 را وارد فردوس می‏نمایند و اهل بهشت، با آن بانو ملاقات خواهند کرد.
در وسط فردوس، قصرهای سفید و زردی است، از لؤلؤ که در یک محل است. در آن قصرهای سفید، هفتاد هزار خانه است که منزل حضرت محمّد و آل طاهر آن بزرگوار است. در آن قصرهای زرد، هفتاد هزار خانه است که مسکن حضرت ابراهیم و آل آن حضرت: خواهد بود. فاطمه زهرا بالای مسندی از نور می‏نشیند و ایشان در اطرافش می‏نشینند.
آن‌گاه ملکی نزد آن بانو فرستاده می‏شود که قبل از آن حضرت و بعد از او، نزد کسی‏ فرستاده نشده و نخواهد شد. آن ملک به فاطمه3 می‏گوید: پروردگارت به تو سلام می‏رساند و می‏فرماید: «آنچه را که می‏خواهی، از من بخواه تا به تو عطا کنم». حضرت فاطمه3 می‏گوید: «خداوند رئوف، نعمت خود را برای من تمام و بهشت خود را برای من مباح کرده است. من از خداوند می‏خواهم که فرزندان، ذریه من و افرادی که ایشان را دوست داشته‏اند، به من عطا فرماید». خداوند منان، ذریه، فرزندان و آن اشخاصی را که فرزندان فاطمه را برای خاطر آن حضرت حفظ کرده باشند، به آن حضرت عطا می‏فرماید. سپس آن بانوی معظمه می‏گوید: «سپاس آن خداوندی را که غم و اندوه مرا برطرف، و چشم مرا روشن کرد».
هشت‌ـ دعای هنگام دیدن هلال
ابو عبدالله جعفر بن محمد بن جعفر بن حسن علوی حسنی حدیث کرد و گفت علی بن حسن بن علی بن عمر اشرف حدیث گفت ما را از حسین بن زید از عمویش عمر بن علی پدرش امام سجاد7 از محمد بن علی بن حنفیه از پدرش علی بن ابی‌طالب7 :
کَانَ النَّبِیُّ9 إِذَا نَظَرَ إِلَی الْهِلَالِ رَفَعَ یَدَیْهِ ثُمَّ قَالَ: «بِسْمِ الله، اللَّهُمَّ أَهِلَّهُ عَلَیْنَا بِالْأَمْنِ وَ الْإِیمَانِ، وَ السَّلَامَةِ وَ الْإِسْلَامِ، رَبِّی وَ رَبُّکَ الله».[82]
رسول خدا9 هنگامی که به ماه نگاه می‌کرد دستان خود را بالا می‌برد و می‌فرمود: به نام خدا، بار الها ماه هلال را برای ما امن و ایمن و صلح و سلامت گردان. ای خدای من و خدای همه.
نُه‌ـ دانستن قدر عافیت
علی بن حسن علوی از حسین بن زید بن علی نقل می کند:
دَخَلْتُ مَعَ أَبِی عبدالله جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ8 عَلَی رَجُلٍ مِنْ أَهْلِنَا، وَ کَانَ مَرِیضاً، فَقَالَ لَهُ أَبُو عبدالله7: أَنْسَاکَ اللَّهُ الْعَافِیَةَ، وَ لَا أَنْسَاکَ الشُّکْرَ عَلَیْهَا، فَلَمَّا خَرَجْنَا مِنْ عِنْدِ الرَّجُلِ قُلْتُ لَهُ: یَا سَیِّدِی، مَا هَذَا الدُّعَاءُ دَعَوْتَ بِهِ لِلرَّجُلِ فَقَالَ لِی: یَا حُسَیْنُ، الْعَافِیَةُ مُلْکٌ خَفِیٌّ، یَا حُسَیْنُ إِنَّ الْعَافِیَةَ نِعْمَةٌ إِذَا فُقِدَتْ ذُکِرَتْ، وَ إِذَا وُجِدَتْ نُسِیَتْ، فَقُلْتُ لَهُ: أَنْسَاکَ اللَّهُ الْعَافِیَةَ لِحُصُولِهَا، وَ لَا أَنْسَاکَ الشُّکْرَ عَلَیْهَا لِتَدُومَ لَهُ. یَا حُسَیْنُ، إِنَّ أَبِی أَخْبَرَنِی عَنِ النَّبِیِّ9 أَنَّهُ قَالَ: یَا صَاحِبَ الْعَافِیَةِ، إِلَیْکَ انْتَهَتِ الْأَمَانِیُّ.[83]
به همراه امام صادق7 به عیادت یکی از بستگان خود رفتیم که بیمار بود. امام به ایشان فرمود: «خداوند عافیت را از یادت ببرد، ولی شکر بر آن را فراموشت نکند». وقتی از خانه شخص بیمار خارج شدیم، گفتم: «آقای من! این چه دعایی بود که در حقش کردی؟». امام صادق7 به من فرمود: «ای حسین! عافیت، سلطنتی غیر آشکار است. ای حسین! عافیت، نعمتی است که زمانی به یاد آورده می‌شود که از دست رفته باشد و آن‌گاه که موجود باشد، به فراموشی سپرده می‌شود. به او گفتم خداوند عافیت را از یادت ببرد، زیرا عافیت برایش در حال حصول بود و اینکه گفتم خدا شکر بر عافیت را فراموشت نکند، به خاطر این بود که برای او، تداوم داشته باشد. ای حسین! پدرم از جدم رسول خدا9 نقل می‌کرد که ‌فرمود: ای صاحب عافیت! تمامی آرزوها به تو منتهی می‌شود».
ده‌ـ معنای " مولا " در حدیث غدیر
حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عُمَرَ بْنِ‏ عَلِیِ‏ بْنِ‏ الْحُسَیْنِ‏ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ رَجَاءٍ الشَّیْبَانِیِّ قَالَ: قِیلَ لِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ7 مَا أَرَادَ رَسُولُ اللهِ9 بِقَوْلِهِ لِعَلِیٍّ یَوْمَ الْغَدِیرِ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ قَالَ فَاسْتَوَی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ7 قَاعِداً ثُمَّ قَالَ سُئِلَ وَ الله عَنْهَا رَسُولُ اللَّهِ ص فَقَالَ الله مَوْلَایَ أَوْلَی بِی مِنْ نَفْسِی لَا أَمْرَ لِی مَعَهُ وَ أَنَا مَوْلَی الْمُؤْمِنِینَ أَوْلَی بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ لَا أَمْرَ لَهُمْ مَعِی وَ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ أَوْلَی بِهِ مِنْ نَفْسِهِ لَا أَمْرَ لَهُ مَعِی فَعَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ7 مَوْلَاهُ أَوْلَی بِهِ مِنْ نَفْسِهِ لَا أَمْرَ لَهُ مَعَهُ.[84]
ابراهیم بن رجاء شیبانی می‌گوید: به امام صادق7 گفتند، مقصود رسول خدا9 از این سخن چه بود که در روز عید غدیر به علی7 فرمود: «هر کس من مولای او هستم، پس علی مولای اوست. خدایا! سرپرستی کن از هر کس که علی7 را سرپرست خود قرار دهد و دشمن بدار، هر کس که با وی دشمنی کند؟». راوی می‌گوید: امام بر روی دو زانو نشست و فرمود: «به خدا سوگند از پیامبر خدا9، همین سؤال را کردند و ایشان در پاسخ فرمود: خداوند سرپرست من و سزاوارتر به من از خودم است و با امر او، من هیچ اختیاری ندارم. من نیز سرپرست مؤمنان و سزاوارتر به خودشان هستم و هیچ اختیاری در قبال خواسته من ندارند و هر کس که در مقابل اوامر من این‌گونه باشد، علی بن ابی‌طالب7، سرپرست اوست و در برابر خواسته او، اختیاری ندارد».
ط) علی بن حسین بن علی بن عمر اشرف
ظاهراً، وی همان علی بن حسن بن علی است که نام حسن با حسین تصحیف شده است؛ زیرا مرحوم خویی، پس از ذکر نام او، وی را پدر ناصر کبیر مدنی معرفی می‌کند. همان طور که قبلاً اشاره شد، او علی بن حسن بود.[85] به هر حال از او، علی بن جعفر صادق7[86] و حسین بن زید شهید7[87]، روایت نقل می‌کردند.
با این حال، روایت ذیل به او منسوب است که باید به علی بن حسن منسوب باشد.
حَدَّثَنَا أَبُو عبدالله جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْعَلَوِیُّ الْحَسَنِیُّ= سَنَةَ سَبْعٍ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عُمَرَ بْنِ‏ عَلِیِ‏ بْنِ‏ الْحُسَیْنِ‏ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ8، قَالَ: حَدَّثَنَا حُسَیْنُ بْنُ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ـ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ ـ ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ9 یَقُولُ: الْمُؤْمِنُ غِرٌّ کَرِیمٌ، وَ الْفَاجِرُ خَبٌ‏ لَئِیمٌ، وَ خَیْرُ الْمُؤْمِنِینَ مَنْ کَانَ مَأْلَفَةً لِلْمُؤْمِنِینَ، وَ لَا خَیْرَ فِیمَنْ لَا یَأْلَفُ وَ لَا یُؤْلَفُ.
قَالَ: وَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ9 یَقُولُ: أَشْرَارُ النَّاسِ مَنْ یُبْغِضُ الْمُؤْمِنِینَ وَ تُبْغِضُهُ قُلُوبُهُمْ، الْمَشَّاءُونَ بِالنَّمِیمَةِ، الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْأَحِبَّةِ، الْبَاغُونَ لِلْبُرَآءِ الْعَنَتَ، أُولَئِکَ لَا یَنْظُرُ اللَّهُ إِلَیْهِمْ‏ وَ لا یُزَکِّیهِمْ‏ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، ثُمَّ تَلَا9 «هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ‏ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ وَ أَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ».[88]
علی بن ابی طالب7 ‌فرمود: شنیدم از رسول خدا9 که می‌فرمود: «انسان مؤمن، ساده، بی‌آلایش و کریم است و انسان فاجر، در صدد ایجاد دشمنی میان مردم، حیله‌گر و پست است. بهترین مؤمنان، کسی است که با دیگر مؤمنان معاشرت کند و هم‌صحبت شود و کسی که با دیگران هم‌نشینی نکند و سایرین نیز با وی معاشرت نکنند، خیری در او نیست».
در ادامه امیرالمؤمنین7 فرمود: همچنین از رسول خدا9 شنیدم که می‌فرمود: «بدترین مردم کسانی هستند که بغض و کینه مؤمنان را در دل دارند و مؤمنان نیز کینه آنان را در دل دارند؛ کسانی که میان مردم سخن‌چینی می‌کنند و با سخنان خویش، میان دوستان فاصله می‌اندازند و در پی عیب‌جویی برای افراد پاک‌دامن هستند، تا آنها را خوار نمایند. آنان کسانی هستند که خداوند در روز قیامت، نظر رحمت به آنها ندارد و آنان را تزکیه نمی‌کند». سپس رسول خدا9 این آیه را تلاوت نمود: «او خدایی است که با کمک خویش و همراهی مؤمنان، تو را یاری کرد و میان دل‌های آنان، انس و الفتی پدید آورد».
دلیل اینکه علی بن حسین، همان علی بن حسن است، تصحیف شده روایات علی بن حسن است، که به علی بن حسین انتساب داده شده و نمونه آن در کامل الزیارات، روایت زیارت قبر رسول الله از زبان امام سجاد7 است، که پیش از این گذشت.[89] از طرفی، علی بن عمر اشرف، فرزند معقبی به نام حسین نداشت.
ی) علی بن عمر اشرف
چنانچه در شرح حال او گذشت، شیخ طوسی= او را از اصحاب امام جواد7 برشمرده است.[90] وی از راویان حدیث به‌شمار می‌رفت. ‌چند روایت از او در کتب شیعه به ثبت رسیده است که در اینجا به چند مورد از آنها اشاره می‌کنیم.
یک‌ـ مدت عمر امام زمان7
عمر بن طرخان از محمد بن اسماعیل از علی بن عمر اشرف از امام صادق7 روایت کرد:
إِنَّ وَلِیَّ الله یُعَمَّرُ عُمُرَ إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلِ عِشْرِینَ وَ مِائَةَ سَنَةٍ وَ یَظْهَرُ فِی صُورَةِ فَتًی مُوَفَّقٍ ابْنِ ثَلَاثِینَ سَنَةً. وفی الغیبة للنعمانی مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ‏ مِثْلَهُ وَ زَادَ فِی آخِرِهِ حَتَّی تَرْجِعَ عَنْهُ طَائِفَةٌ مِنَ النَّاسِ یَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وظلما.[91]
ولی خدا (امام زمان[)، به اندازه عمر ابراهیم خلیل7، یعنی 120 سال بر روی زمین عمر می‌کند و به صورت جوانی حدود سی ساله ظهور می‌کند. در غیبت نعمانی نیز، شبیه این تعابیر آمده است؛ به اضافه اینکه گروهی از مردم، از اطاعتش سر باز می‌زنند و ایشان، زمین را پر از عدل و داد می‌کند، بعد از آنکه پر از ظلم و جور شده است.
· علی بن عمر بن‏ علی‏ بن‏ الحسین‏8 از امام صادق7 روایت کرد که آن حضرت فرمود:
قائم فرزندان من، برابر عمر حضرت ابراهیم، که 120 سال است، عمر می‏‌کند و این، مدتی است که او درک می‏شود (یادش به فراموشی سپرده نمی‏شود). سپس در امتداد زمان، به غیبتی طولانی دست می‏زند (مدتی طولانی، غایب می‏شود) و بعد به صورت جوان رشیدی 32 ساله، آشکار می‌شود و گروهی از مردم از او بازمی‏گردند. او زمین را همچنان که از ستمگری و تجاوز پر شده است، لبریز از برابری و دادگری خواهد کرد.[92]
دوـ امامت امام کاظم7
اسحاق بن جعفر گفت:
روزی نزد پدرم بودم و علی بن عمر بن‏ علی‏ (بن‏ الحسین‏) به او گفت: «قربانت، بعد از تو، ما خانواده‌هایمان و مردم دیگر، به چه کسی پناه برند؟». فرمود: «به آن که دو جامه زرد پوشیده و دو گیسوان دارد و از این در، به تو عیان شود و هر دو لنگه در را با هر دو دست خود، باز کند». ما درنگی نکردیم که کسی هر دو لنگه در را گرفته بود و آن را گشود و ابوابراهیم7 بر ما طالع شد.[93]
ک) عمر بن علی بن عمر الاشرف
وی از محدثان بود. معتب نامی، از او روایت نقل می‌کرد.
یک‌ـ حدیث منزلت
عمر بن علی بن عمر الاشرف از محمد بن ابی عبیدالله بن محمد بن عمار بن یاسر، از پدرش از جدش محمد بن عمار یاسر، نقل می‌کند که گفت: شنیدم ابوذر جندب بن خباده می‌گفت:
رَأَیْتُ النَّبِیَّ9 آخِذاً بِیَدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ7 فَقَالَ لَهُ: یَا عَلِیُّ، أَنْتَ أَخِی وَ صَفِیِّی وَ وَصِیِّی وَ وَزِیرِی وَ أَمِینِی، مَکَانُکَ مِنِّی فِی حَیَاتِی وَ بَعْدَ مَوْتِی کَمَکَانِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ مَعِی، مَنْ مَاتَ وَ هُوَ یُحِبُّکَ خَتَمَ الله (عَزَّ وَ جَلَّ) لَهُ بِالْأَمْنِ وَ الْإِیمَانِ، وَ مَنْ مَاتَ وَ هُوَ یُبْغِضُکَ لَمْ یَکُنْ لَهُ فِی الْإِسْلَامِ نَصِیبٌ.[94]
ابوذر غفاری می‌گوید: پیامبر خدا9 را دیدم، درحالی‌که دست علی7 را در دست خود گرفته بود و به ایشان می‌فرمود: «ای علی! تو برادر، وصی، برگزیده، وزیر و امین من هستی. جایگاه تو نزد من در زمان حیات و پس از مرگم، مانند جایگاه هارون نسبت به موسی7 است؛ جز اینکه پیامبری پس از من نخواهد بود. یا علی! هر کس بمیرد، درحالی‌که محبت تو را به همراه دارد، خداوند سرانجامِ او را به امن و ایمان ختم خواهد کرد و هر کس بمیرد، درحالی‌که بغض و کینه تو را داشته باشد، بهره‌ای از اسلام نخواهد داشت.
دوـ پس از سقیفه
عمر بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب7، از پدرش امام سجاد7 از ابی رافع نقل کرد:
قَاعِداً بَعْدَ مَا بَایَعَ النَّاسُ أَبَا بَکْرٍ، فَسَمِعْتُ أَبَا بَکْرٍ یَقُولُ لِلْعَبَّاسِ: أَنْشُدُکَ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ9 جَمَعَ بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ أَوْلَادَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ جَمَعَکُمْ دُونَ قُرَیْشٍ، فَقَالَ: یَا بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ إِنَّهُ لَمْ یَبْعَثِ اللَّهُ نَبِیّاً إِلَّا جَعَلَ لَهُ مِنْ أَهْلِهِ أَخاً وَ وَزِیراً وَ وَصِیّاً وَ خَلِیفَةً فِی أَهْلِهِ، فَمَنْ مِنْکُمْ یُبَایِعُنِی عَلَی أَنْ یَکُونَ أَخِی وَ وَزِیرِی وَ وَصِیِّی وَ خَلِیفَتِی فِی أَهْلِی! فَلَمْ یَقُمْ مِنْکُمْ أَحَدٌ، فَقَالَ: یَا بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ کُونُوا فِی الْإِسْلَامِ رُءُوساً وَ لَا تَکُونُوا أَذْنَاباً، وَ اللَّهِ لَیَقُومَنَّ قَائِمُکُمْ أَوْ لَتَکُونَنَّ فِی غَیْرِکُمْ ثُمَّ لَتَنْدَمُنَّ! فَقَامَ عَلِیٌّ مِنْ بَیْنِکُمْ فَبَایَعَهُ عَلَی مَا شَرَطَ لَهُ وَ دَعَا إِلَیْهِ، أَ تَعْلَمُ هَذَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ9 قَالَ: نَعَمْ![95]
پس از بیعت مردم با ابوبکر، در آنجا بودم که ابوبکر به عباس گفت: تو را به خدا سوگند می‌دهم، آیا به یاد داری که رسول خدا9، فرزندان عبدالمطلب را جدای از قریش جمع کرد و تو نیز در بین آنها بودی و خطاب به شما فرمود: «ای فرزندان عبدالمطلب! خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد، مگر اینکه برای او وزیر، برادر، وصی و جانشینی معین کرد. پس چه کسی از شما با من بیعت می‌کند که برادر، وزیر، وصی و جانشین من باشد؟»؛ ولی هیچ یک از شما برنخاست. سپس پیامبر فرمود: «ای فرزندان عبدالمطلب! از پیشگامان در آیین اسلام باشید، نه از پیروان. به خدا قسم، قائم شما قیام خواهد کرد و هر آیینه، شما پشیمان خواهید شد». آن‌گاه علی7 برخاست و با ایشان بیعت کرد و برایش دعا فرمود، آیا این سخن را از رسول خدا9 به یاد داری؟ عباس گفت: «آری».
ل) عمر بن محمد بن عمر اشرف
وی از راویان حدیث بود و ابوالحسن علی بن ابراهیم بن معلی بزاز، از او روایت نقل می‌کرد. او نیز از ابی‌محمد  عبدالرحمن بن محمد بن عبیدالله بن علی بن ابی‌رافع از پدرش از کاتب امیرالمؤمنین7، نحوه وضو گرفتن را روایت کرده است.[96]
م) عیسی بن عبدالله بن علی بن عمر اشرف
وی از مشایخ شیخ صدوق2، و به عیسی بن عبدالله هاشمی معروف بود.[97]
ن) محمد بن عمر اشرف
شیخ طوسی2 در رجالش، او را از اصحاب امام صادق7 می‌داند.[98] او به طور مرسل، روایاتی را از رسول خدا9 نقل می‌کرد.[99] فرزندش نیز از او نقل حدیث می‌کرد.[100]
محمد بن عمر اشرف در سن 64 سالگی و در سال 171 ه‍‍ .ق درگذشت.[101] او باید در مدینه درگذشته باشد؛ زیرا بنا به گفته ابوالحسن عمری، نسلش در مدینه بودند.[102] وی بی‌گمان در بقیع به خاک سپرده شد.
 
س) قاسم بن محمد بن عمر اشرف
وی به قاسم بن محمد بن حفص مدنی شهرت داشت؛ چون کنیه پدر و جدش، ابوحفص بود. به هر حال او از راویان احادیث بود و از پدر و جدش، روایت نقل می‌کرد.[103]
ع) خدیجه، بنت عمر اشرف
شرح حال وی، پیش‌تر در قسمت فرزندان گذشت. از او یک روایت به دست ما رسیده است. عبدالله بن ابراهیم بن محمد جعفری گفت:
خدمت خدیجه، دختر عمر بن‏ علی‏ بن‏ الحسین‏7 رسیدیم، برای عرض تسلیت درباره پسر دخترش. موسی بن عبدالله بن حسن آنجا بود. به ناگاه دیدیم که در گوشه‏ای، نزدیک مجلس زنانه نشسته است. ما به همه تسلیت گفتیم و خدمت موسی بن عبدالله آمدیم. او به دختر ابی یشکر، که زنی نوحه‌خوان بود ‏گفت: «بگو»؛ یعنی نوحه بخوان. او چنین نوحه سرود:
بشمار تو رسول الله و بشمار ز پس وی‏تو شیر خدا را و سوم حضرت عباس‏[104]
بشمار تو علی خیر و بشمار تو جعفرو آنگاه عقیل است از این سلسله رُوّاس[105]‏
به او گفت: «احسنت، آفرین؛ مرا به طرب آوردی. برای من بیشتر بخوان». دخترک به خواندن آمد و گفت:
از ماست امام متقین محمدبا حمزه و مرد پاک جعفر
از ماست علی ابن عم و دامادش‏هم فارس او، امام اطهر
ما تا نزدیک شب، خدمت خدیجه ماندیم. و سپس خدیجه گفت: من از عمویم، محمد بن علی7 (امام باقر) شنیدم که ‏فرمود: «همانا زن در مجلس ماتم، نیاز به نوحه‌گر دارد، تا اشک ریزد و او را نشاید که سخن زشت و دشنام به لب آورد. شب که شد نوحه را ترک کند و به وسیله ناله و زاری خود، فرشته‏ها را نیازارد».
ما از نزد او بیرون آمدیم و فردا، خدمت او رفتیم و با او درباره اینکه خانه خود را از خانه ابی‌عبدالله جعفر بن محمد (امام صادق7) جدا کرده است، صحبت کردیم.[106]
 

[1]. باید توجه داشت که ناصر کبیر، حسن بن علی بن حسن بن علی بن عمر اشرف است، که مجدد دولت علویات طبرستان، و جد سید رضی و مرتضی= بود.
[2]. سهمی،تاریخ جرجان، ص37، ش 95؛ «روی بجرجان عن ابیه عن جده نسخته».
[3]. صدوق،عیون اخبار الرضا7ج2، صص208 و 209.
[4]. ابن شهرآشوب،مناقب آل ابی‌طالب، ج4، ص335؛  مجلسی،بحار الانوار، ج49، صص33 و 220 ـ 221.
[5]. طوسی،رجال الطوسی، ص385.
[6]. نجاشی،رجال النجاشی، صص57 و 58.
[7]. خوئی،معجم رجال الحدیث، ج5، ص29.
[8]. حلی،خلاصة الاقول، ص337.
[9]. تفرشی،نقد الرجال، ج2، ص42.
[10].  مجلسی،بحار الانوار، ج37، ص30.
[11]. صدوق،  الامالی ،، ص94، ش 72؛ مجلسی،بحار الانوار، ج46، ص168؛ صدوق،عیون اخبار الرضا، ج1، صص250 ـ 252.
[12].مرعشی، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، ص144.
[13]. کلینی،الکافی فی التاریخ، ج6، ص48.
[14]. آملی،تاریخ طبرستان، ص268.
[15]. همان، ص269.
[16]. همان، ص269؛ مرعشی، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، ص145.
[17]. نقل دیگر آن است که: «به او گفت: گیلان و دیلمان را به تو دادم»؛ گیلانی، تاریخ مازندران، ص68.
[18]. مرعشی،تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، ص146؛ گیلانی،تاریخ مازندران، ص69.
[19]. تاریخ رویان، ص79؛ آملی،تاریخ طبرستان، ص274.
[20]. تاریخ طبرستان، ص274؛ مرعشی،تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، ص147.
[21]. همان، ‌ص275.
[22]. ابن طباطبا،منتقلة الطالبیه، صص191، 311.
[23]. عاصمی،سمط النجوم العوالی، ج4، ص187.
[24]. طبری،تاریخ الطبری، ج11، صص408 و 409.
[25]. مسعودی،مروج الذهب، ج4، صص217، 278 و 279.
[26].نجاشی، رجال النجاشی، صص57 و 58.
[27]. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج5، صص72، 73، 44ـ46، 47 و 58.
[28]. یثعالبی،تییة الدهر ، ج4، صص54 و 55.
[29]. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، صص32 و 33.
[30].ابن طقطقی، الاصیلی ، ‌صص278 و 279؛ دلایل زیادی در دست است که او، از شیعیان امامی بود.
[31].صفدی، الوافی بالوفیات، ج12، صص111 ـ 120.
[32] .زرکلی، الاعلام، ج2، صص107 و 108.
[33] .آقا بزرگ،الذریعه ج7 ص 123.
[34].فقیه بحرالعلوم، امامزادگان حافظ، مفسر و قاری قرآن، ص93.
[35]. تاریخ رویان، ص78.
[36]. تاریخ طبرستان، رویان و مازندران، ص301.
[37]. ذهبی،تاریخ الاسلام، ج23، ص 15.
[38]. تاریخ رویان، ص76.
[39]. هارونی حسنی،الافادة فی تاریخ ائمة الساده، صص96 و 97.
[40]. فقیه بحرالعلوم ،امامزادگان حافظ، مفسر و قاری قرآن، ص90.
[41]. زرکلی،الاعلام، ج2، صص107 و 108.
[42]. تاریخ ایران زمین، صص60 ـ 159.
[43]. امینی،شهداء الفضیله، صص23 و 24.
[44].عمری علوی، المجدی ، ص155.
[45]. فخررازی،الشجرة المبارکه، ص137.
[46].مروزی، الفخری ، ص36.
[47]. ابن طقطقی، الاصیلی، صص280 و 281.
[48]. علم الهدی،دیوان الشریف الرضی، صص26 و 27.
[49]. عمری علوی، المجدی ، ص151.
[50].ابن عنبه، عمدة الطالب، ص377.
[51]. ابن علی، از قلم افتاده است.
[52]. محلاتی،ریاحین الشریعه، ذبیح الله محلاتی، ج5، ص9؛مفید، الارشاد ، ترجمه رسولی محلاتی، ص27.
[53]. صدوق ،الأمالی ص 234.
[54]. صدوق، علل الشرائع ص 234.
[55]. التناوش: التناول.
[56].ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج‏4، ص204.
[57]. خوئی،معجم رجال الحدیث، ج4، ص302؛ طوسی ،رجال الطوسی، ص179.
[58]. کامل الزیارات، صص16 و 19؛ المزار، ص175: مرسلًا عن الصادق7، من قوله: «و یسند ظهره إلی القبر و یستقبل القبلة» مع اختلاف؛ الفقیه، ج2، ص567؛ الوافی، ج14، ص1350؛ الوسائل، ج14، ص342.
[59]. شواهد التنزیل، ج2، ص343؛ مرعشی،موسوعة الامامه، ج2، صص321 و 322.
[60]. بدون شک، این همان حسن بن علی بن عمر اشرف است، که در کتاب شیخ طوسی به اشتباه حسن ثبت شده است.
[61]. طوسی، الامالی ، صص158 ـ 161.
[62].ذهبی، تاریخ الاسلام، ج7، ص253.
[63]. صحیح، حسن است.
[64]. بحرانی،البرهان ، ج‏4، ص484.
[65]. شجری، الامالی، ج1، ص276؛ مسائل علی بن جعفر و مستدرکاتها، ص342.
[66]. کامل الزیارات، صص51 ـ 53؛ صدوق،علل الشرایع، ص486.
[67]. طوسی، الامالی، ص462.
[68].برقی، المحاسن، ص94.
[69]. ابن حجر،تهذیب التهذیب، ج7، ص293.
[70]. زنجانی، الجامع فی الرجال، ج2، ص520.
[71]. مسائل علی بن جعفر و مستدرکاتها، ص73؛مجلسی، بحار الانوار، ج10، ص249.
[72].عاملی، الوسائل الشیعه، الباب 27، من أبواب لباس المصلی، ح 1.
[73].ابن ادریس، السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی (و المستطرفات)، ج‏3، ص603.
[74]. قمی،کفایة الأثر، ص237: لإنصاف فی النص علی الأئمة:، ترجمه رسولی محلاتی، متن‏عربی، ص364.
[75]. الانفال: 62؛ و آیه بعدش، ص63.
[76].طوسی، الأمالی ، ج2، ص78.
[77]. صدوق،علل الشرائع، ج2، ص172.
[78]. کامل الزیارات، ص17.
[79]. قرب الاسناد، ص107؛ الکافی، ج4، ص378؛ من لا یحضره الفقیه، ج2، ص231؛ التهذیب، ج5، ص321؛ عاملی،الوسائل الشیعه، ج9، ص266.
[80]. عریضی،مسائل علی بن جعفر و مستدرکاتها، صص103 و 104.
[81]. طبری،،دلائل الامامه، ص57، مسائل علی بن جعفر و مستدرکاتها، ص346.
[82]. طوسی، الامالی ، ص495.
[83]. طوسی، الامالی ، ص632.
[84]. طبری،بشارة المصطفی ، ص52.
[85]. خوئی،معجم رجال الحدیث، ج1، ص365.
[86]. ابن قولویه،کامل الزیارات، صص51 ـ 53؛ صدوق،علل الشرایع، ص486.
[87]. طوسی، الامالی،  ص462.
[88].طوسی، الامالی ، ص463.
[89]. ابن قولویه،کامل الزیارات، صص16 و 17.
[90]. طوسی ،رجال الطوسی، ص275.
[91]. مجلسی،بحار الانوار، ج52، ص287.
[92]. نعمانی ،الغیبة ، ترجمه غفاری، ص269.
[93]. کلینی، الاصول الکافی، ج1، ص286.
[94]. طوسی ،الأمالی ، ص545.
[95]. شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏1، ص543؛صدوق، الخصائص، ص86.
[96]. نجاشی، رجال النجاشی، صص6 ـ 7؛ مجلسی،بحار الانوار، ج80، صص287 و 288؛ عاملی، وسائل الشیعه، ج‏1، صص449 و450.
[97]. خوئی،معجم رجال الحدیث، ج13، ص197.
[98]. طوسی، رجال الطوسی، ص276؛ تفرشی، نقد الرجال، ج4، ص288.
[99]. ابی حاتم،الجرح و التعدیل، ج8، ص19.
[100]. ابی حاتم،الجرح و التعدیل، ج8، ص19.
[101]. طوسی، جال الطوسی، ص276.
[102]. عمری علوی،المجدی ، ص149
[103]. ابن حجر،تهذیب التهذیب، ج8، ص301 و ج9، ص108.
[104]. یعنی حمزه و عباس بن عبد المطلب، برادر حمزه.
[105]. جمع رئیس، یعنی سروران.
[106]. کلینی،الکافی (چاپ الاسلامیه)، ج‏1، ص358؛ صفدی،الوافی، ج‏2، ص152؛قمی، سفینة البحار، ج‏2، ص572.

کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است، اما برای چاپ مطالب اجازه کتبی مالک سایت و صاحب اثر لازم است!(مزارات ایران و جهان اسلام: http://shrines.blog.ir/)

سبد خرید